تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٨ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
نقل است که عبدالله روزي به کوکبه تمام از مجلس بيرون آمده بود و مي رفت . علوي بچه اي گفت : اي هندو زاده اين چه کار و بار است که تو را از دست برمي آيد که من که فرزند محمد رسول الله ام روزي چندين درفش مي زنم تا قوتي به دست آرم و تو با چندين کوکبه مي روي ؟
عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن مي کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمي کني .
و نيز گويند که چنين گفت : آري اي سيدزاده ! تو را پدري بود و مرا پدري ، و پدر تو مصطفي بود صلي الله عليه و علي آله و سلم از وي علم ميراث ماند ، و پدر من از اهل دنيا بود . از وي دنيا ميراث ماند . من ميراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزيز شدم و تو ميراث پدر من گرفتي و بدان خوار شدي .
آن شب عبدالله پيغمبر را ، عليه السلام ، به خواب ديد . متغير شده گفت : يا رسول الله ! سبب تغير چيست ؟
گفت : آري ، نکته اي برفرزند ما مي نشاني .
عبدالله بيدار شد و عزم آن کرد که آن علوي زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوي بچه همان شب پيغمبر را بخواب ديد که گفت : اگر تو چنان بودتي که بايستي ، او تو را آن نتوانستي گفت .
علوي چون بيدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسيدند و ماجرا در ميان نهادند و توبه کردند .
نقل است که سهل بن عبدالله مروزي همه روز به درس عبدالله مي آمد . روزي بيرون آمد و گفت : ديگر به درس تو نخواهم آمد که کنيزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ايشان را ادب نکني ؟
عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشيد تا نماز بر سهل بکنيد .
در حال سهل وفات کرد . بر وي نماز کردند . پس گفتند : يا شيخ ! تو را چون معلوم شد ؟
گفت : آن حوران خلد بودند که او را مي خواندند و من هيچ کنيزک ندارم .