تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٥ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
نقل است که در تقوي تا حدي بود که يکبار در منزلي فرود آمده بود و اسبي گرانمايه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پياده برفت و گفت وي کشت سلطانيان خورده است . وقتي از مرو به شام رفت ، به جهت قلمي که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانيد .
نقل است که روزي مي گذشت . نابينايي را گفتند که عبدالله مبارک مي آيد . هرچه مي بايد بخواه.
نابينا گفت : توقف کن يا عبدالله !
عبدالله بايستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالي چشم مرا بازدهد .
عبدالله سر در پيش انداخت و دعا کرد . در حال بينا شد .
نقل است که روزي در دهه ذي الحجه به صحرا شد و از آروزي حج مي سوخت ، و گفت : اگر آنجا نيم باري بر فوت اين حسرتي بخورم ، و اعمال ايشان به جاي آرم که هرکه متابعت ايشان کند در آن اعمال که موي بازنکند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود .
در آن ميان پيرزني بيامد ، پشت دوتاه شده ، عصايي در دست گرفته ، گفت : يا عبدالله ! مگر آروزي حج داري ؟
گفت : آري .
پس گفت : اي عبدالله ! مرا از براي تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم .
عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز ديگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟
پيرزن گفت : کسي که نماز بامداد سنت در سينجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهي توان کرد .
گفتم : بسم الله.
پاي در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم که به کشتي دشوار توان گذشت . به هر آب که مي رسيدم مرا گفتي چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمي خود را از آن نيمه آب ديدمي ، تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعي و عمره فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا که مرا پسري است ، که چند گاهست تا به رياضت در غاري نشسته است تا او را ببينم .