تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٤ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
و کسي را که فضيل نهد ستايش او چون توان کرد ؟ ابتداي توبه او آن بود که بر کنيزکي فتنه شد شبي در زمستان در زير ديوار خانه معشوق تا بامداد بايستاد . همه شب برف مي باريد . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد اي پسر مبارک ! که شبي چنين مبارک تا روز به جهت هواي خود برپاي بودي و اگر امام در نماز سورتي درازتر خواند ديوانه گردي .
در حال دردي به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه اي رسيد که مادرش روزي در باغ شد ، او را ديد خفته در سايه گلبني و ماري شاخي نرگس در دهن گرفته و مگس از وي مي راند .
آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتي در صحبت مشايخ مي بود . پس به مکه رفت و مدتي مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يک نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يک نيمه به علم ففقه مشغول بودندي . همجنانکه امروز او را رضي الفريقين گويند . به حکم موافقتش با هريکي از ايشان و هردو فريق در وي دعوي کردندي وا و آنجا دو رباط کرد :يکي به جهت اهل حديث ، و يکي براي اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد .
نقل است که يک سال حج کردي و يک سال غزو کردي و يک سال تجارت کردي و منفعت خويش براصحاب تفرقه کردي و درويشان را خرما دادي و استخوان خرما بشمردي . هرکه بيشتر خوردي به هراستخواني درمي بدادي .
نقل است که وقتي با بدخويي همراه شد ، چون از وي جدا شد ، عبدالله بگريست . گفتند : چرا مي گريي ؟
گفت : آن بيچاره برفت . آن خوي بد همچنان با وي برفت و از ما جدا شد و خوي بد از وي جدا نشد .
نقل است که يکبار در باديه ميرفت و بر اشتري نشسته بود و به درويشي رسيد ،گفت : اي درويش ! ما توانگريم . ما را خوانده اي . شما کجا مي رويد که طفيليد ؟
درويش گفت : ميزبان چون کريم بود طفيلي را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خويش خواند مارا به خود خواند .
عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست .
درويش گفت :اگر از شما وام خواست براي ما خواست .
عبدالله شرم زده شد و گفت : راست مي گويي .