تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٦ -           معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
و گفت : اگر فردا مرا در عرصات گويند چرا نکردي دوست تر دارم از آنکه گويند چرا کردي. يعني هرچه کنم در وي مني من بود و مني شرک است و شرکت بدتر از گناه است ، مگر طاعتي بر من رود که من در ميان نباشم .
و گفت : خداي تعالي بر اسرار خلق مطلع است به هر سر که نگرد خالي بيند مگر سر بايزيد که از خود پر بيند.
و گفت : اي بسا کسا که به مانزديک است و از مادور است و اي بسا کسي که از ما دور است و به ما نزديک است .
و گفت : در خواب ديدم که زيادت مي خواستم از حق تعالي . پس از توحيد بيدار شدم ، گفتم : يارب ! زيادت نمي خواهم بعد از توحيد .
و گفت : حق را به خواب ديدم ، مرا گفت : يا بايزيد ! چه مي خواهي ؟ گفتم : آن مي خواهم که تو مي خوهي . فرمود که من تو را هستم چنانکه تو مرا هستي .
و گفت : حق را به خواب ديدم . پرسيدمکه راه به تو چونست . گفت : ترک خود گوي که به من رسيدي .
و گفت : خلق پندارند که من چون ايشان يکي ام . اگر صفت من در عالم غيب بينند همه هلاک شوند .
و گفت : مثل من چون مثل درياست که آن را نه عمق پديد است نه اول و آخر پيداست .
و يکي از وي پرسيد : که عرش چيست ؟ گفت منم .
و گفت : کرسي چيست ؟ گفت : منم.
و گفت : لوح و قلم چيست ؟ گفت : منم.
گفتند :خداي را بندگانند بدل ابراهيم و موسي و عيسي صلوات الله عليهم اجمعين . گفت : آن همه منم .
گفتند : مي گويند که خداي را بندگان اند بدل جبرئيل و ميکائيل و اسرافيل . گفت : آن همه منم .
مرد خاموش شد . بايزيد گفت : بلي ! هرکه در حق محو شد و به حقيقت هرچه هست رسيد ، همه حق است . اگر آنکس نبود حق همه خود را بيند عجب نبود . والله اعلم واحکم .
معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
اين را بياريم و ختم کنيم .