تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥٦ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت : دنيا را دشمن گرفتم و نزد خالق رفتم و خداي را بر مخلوقات اختيار کردم تا چندان محبت حق بر من مستولي شد که وجود خود را دشمن گرفتم . چون زحمات از ميانه برداشتم انس به بقاي لطف حق داشتم .
و گفت : خداي را بندگانند که اگر بهشت با همه زينتها بر ايشان عرضه کنند ايشان از بهشت همان فرياد کنند که دوزخيان از دوزخ .
و گفت : عابد به حقيقت و عامل به صدق آن بود که به تيغ جهد سر همه مرادات بردارد و همه شهوات و تمناي او در محبت حق ناچيز شود ، آن دوست دارد که حق خواهد و آن آرزو کند که حق شاهد او بود .
و گفت : نه خداوند تعالي رضاي خود به کسي دهد آنکس بهشت را چه کند ؟
و گفت : يکي ذره حلاوت معرفت در دلي به از هزار قصر در فردوس اعلي .
و گفت : يگانگي او بسيار مردان مرد را عاجز کند و بسي عاجزان را به مردي رساند .
و گفت : اگر توانيد به سرقاعده فناي اول بازرويد تا بدين حديث رسيد ، و اگر نه اين همه صلاح و زهد بادست که بر شما مي زند .
و گفت : خداي شناسان ثواب بهشت اند و بهشت وبال ايشان .
و گفت : گناه شما را چنان زيان ندارد که بي حرمتي کردن و خوار داشتن برادري مسلمان .
و گفت : دنيا اهل دنيا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سرور است ، و دوستي حق اهل معرفت را نور در نور .
و گفت : در معاينه کار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است .
و گفت : عبادت اهل معرفت را پاس انفاس است .
و گفت : چون عارف خاموش بود مرادش آن بود که يا سخن گويد ، و چون چشم بر هم نهد مقصودش آن بود که چون باز کند به حق نگردد . و چون سر به زانو نهد طلب آن کند که سر برندارد تا اسرافيل صور بدمد از بسياري انس که به خداي دارد .
و گفت : سوار دل باش و بباد تن .
و گفت : علامت شناخت حق گريختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او .