تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥٥ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت : حق تعالي سي سال آينه من بود ، اکنون من آينه خودم . يعني آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود ، چون من نماندم حق تعالي آينه خويش است . اينک بگويم که آينه خويشم . حق است که به زبان من سخن گويد و من در ميان ناپديد .
و گفت : سالها بر اين درگاه مجاور بودم ، به عاقبت حيرت بديدم و جز حيرت نصيب ما نيامد .
و گفت : به درگاه عزت شدم ف هيچ زحمت نبود . اهل دنيا به دنيا مشغول بودند و محجوب ، وا هل آخرت به آخرت ، و مدعطان به دعوي ، وارباب طريقت و تصوف قومي به اکل و شرب و گريه ، و قومي به سماع و رقص ، و آنها که مقدمان راه بودند و پيروان سپاه بودند ، درباديه ي حيرت گم شده بودند و در درياي عجزغرق شده .
گفت : مدتي گرد خانه طواف کردم ، چون به حق رسيدم خانه را دطدم که گرد من طواف مي کرد .
گفت : شبي دل خويش مي طلبيدم و نيافتم . سحرگاه ندايي شنيدم که اي بايزيد ! به جز از ما چيزي دطگري مي طلبي ! تو را با دل چه کار است ؟
و گفت : مرد نه آن استکه بر پي چيزي رود ، مرد آن است که هرجا که باشد هرچه خواهد پيش آيد ، و با هرکه سخن گويد از وي جواب شنود .
و گفت : حق مرا به جايي رسانيد که خلايق جمله در ميان دو انگشت خود بديدم .
و گفت : مريد را حلاوت طاعت دهند ، چون بدان خرم شود شادي او حجاب قرب او گردد .
و گفت : کمترين درجه عارف آن است که صفات حق در وي بود .
و گفت : اگر بدل خلايق مرا به آتش بسوزانند من صبر کنم ، از آنجا که منم محبت او را هنوز هيچ نکرده باشم ، و اگر گناه من و از آن همه خلايق بيامرزد از آنجا که صفت رافت و رحمت اوست هنوز پس کاري نباشد .
و گفت : توبه از معصيت يکي است و از طاعت هزار . يعني عجب در طاعت بدتر از گناه.
و گفت : کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت .
و گفت : علم ازل دعوي کردن از کسي درست آيد که اول برخود نور ذات نمايد .