تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥١ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت :چه گويي در کسي که حجاب او حق است ؟ يعني تا اوو مي داند که حق است حجاب است . او مي بايد که نماند و دانش او نيز نماند تا کشف حقيقي بود .
و در استغراق چنان بود که مريدي داشت که بيست سال بودتا از وي جدا نشده بود . هر روز که شيخ او را خواندي گفتي : اي پسر ! نام تو چيست ؟
روزي مريدي گفت :اي شيخ ! مرا افسوس مي کني ! بيست سال است تا در خدمت تو مي باشم و هر روز نام من مي پرسي ؟
شيخ گفت : اي پسر ! استهزا نمي کنم . لکن نام او آمده است و همه نامه ا از دل من برده ، نام تو ياد مي گيرم و باز فراموش مي کنم .
نقل است که گفت : در همه عمر خويش مي بايدم که يک نماز کنم که حضرت او را شايد و نکردم . شبي از نماز خفتن تا وقت صبح ، چهاررکعت نماز مي گزارم . هربار که فارغ شدمي . گفتمي : الهي من جهد کردم تا در خور تو بود اما نبود . در خور بايزيد است . اکنون تو را بي نمازان بسياراند ، بايزيد را يکي از ايشان گير .
و گفت :بعد از رياضات - چهل سال - شبي حجاب برداشتند . زاري کردم که راهم دهيد . خطاب آمد که با کوزه اي که تو داري و پوستيني تو را بار نيست .
کوزه و پوستين بينداختم . ندايي شنيدم که بايزيد ! با اين مدعيان بگوي که بايزيد بعد از چهل سال رياضات و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستيني پاره پاره تا نيدنداخت بار نيافت . تا شما که چندين علايق به خود بازبسته ايد و طريقت را ندانه دام هوا ساخته ايد کلا و حاشا که هرگز بار يابيد .
نقل است که شبي بر سرانگشتان پاي بود از نماز خفتن تا سحر گاه و خادم آن حال مشاهده مي کرد و خون از چشم شيخ بر خاک مي ريخت . خادم در تعجب ماند . بامداد از شيخ پرسيد : آن چه حال بود ، ما را از آن نصيبي کن .