تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٩ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت: خلق پندارند که راه به خداي روشنتر از آفتاب است ، و من چندين سال است تا از او مي خواهم که مقدار سر سوزني از اين راه بر من گشاده گرداند و ني شود .
نقل است که آن روز که بلايي بدو نرسيدي گفتي:الهي ! نان فرستادي ، نان خورش مي بايد . بلايي فرست تا نان خورش کنم .
روزي بوموسي از شيخ پرسيد :بامدادت چون است ؟
گفت :مرا نه بامداد است و نه شبانگاه .
و گفت به سينه ما آواز دادند که : اي بايزيد ! خزاين ما از طاعت مقبول و خدمت پسنديده پراست . اگر مارا مي خواهي چيزي بيار که ما را نبود.
گفتم : خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد ؟
گفت :بيچارگي و عجز و نياز و خواري و شکستگي .
و گفت : به صحرا شدم عشق باريده بود . و زمين تر شده بود. چنانکه پاي مرد به گلزار فرو شود ، پاي من به عشق فرو مي شد .
و گفت : از نماز جز ايستادگي تن نديدم ، و از روزه جز گرسنگي نديدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من .
و گفت :به جهد و کسب هيچ حاصل نتوان کرد و اين حديث که مرااست بيش از هر دو کون است ، لکن بنده نيکبخت آن بود که مي رود ، ناگه پاي او به گنجي فرورود و توانگر گردد .
و گفت :هر مريد که در ارادت آمد مرا فروتر بايست آمد ، و براي او با او سخن گفت .
نقل است که چون در صفات حق سخن گفتي شادمان و ساکن بودي ، و چون در ذات حق سخن گفتي از جاي برفتي ، و در جنبش آمدي . و گفتي : آمد ، آمد! و به سرآمد .
شيخ مردي را ديد که مي گفت : عجب دارم از کسي که او را داند و طاعتش نکند .
شيخ گفت : عجب دارم از کسي که او را داند و طاعتش کند . يعني عجب بود که برجاي بماند .
نقل استک ه از او پرسيدند : اين درچه به چه يافتي و بدين مقام رسيدي ؟
و گفت :شبي در کودکي از بسطام بيرون آمدم ماهتاب مي تافت . جهان آراميده و حضرتي ديدم که هژده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره اي نمود .