تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٥ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
شيخ را از آن آگاهي بود . روزي قصد شيخ کرد . شيخ نفسي برآن قرا حوالت کرد . قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد . چون بازآمد غسلي کرد . پس به نزد شيخ آمد ، پس از آن شيخ گفت : تو ندانستي که بار پيلان برخران ننهند ؟
نقل است که شيخ ابوسعيد منجوراني پيش بايزيد آمد و خواست تا امتحاني بکند . شيخ او را به مريدي حوالت کرد ، نام او سعيد راعي . گفت : پيش او رو که ولايت کرامت به اقطاع بدو داده ايم .
چون سعيد آنجا رفت راعي را ديد که در صحرا نماز مي کرد ، و گرگان شباني گوسفندان او مي کردند . چون از نماز فارغ شد . گفت : چه مي خواهي ؟
گفت : نان گرم و انگور .
راعي چوبي داشت . به دو نيم کرد و يک نيمه به طرف خود برد و نيمه ديگر به سوي او . در حال انگور بار آورد . و طرف راعي سفيد بود و طرف سعيد منجوراني سياه بود و گفت : چرا طرف تو سفيد است و آن من سياه !
راعي گفت : از آنکه من از سر يقين خواستم و تو از راه امتحان . خواستي رنگ هرچيزي نيز لايق حال او خواهد بود . بعد از آن گليمي به سعيد منجوراني داد و گفت : نگاه دار ! چون سعيد به حج شد ، در عرفات آن گليم از وي غايب شد . چون به بسطام آمد آن گليم با راعي بود .
نقل است که از بايزيد پرسيدند که پير تو که بود ؟
گفت :پيرزني . يک روز در غلبات شو ق و توحيدبودم چنانکه مويي را گنج نبود . به صحرا رفتم ، بيخود . پيرزني با انباني آرد برسيد . مرا گفت :«اين انبان آرد با من برگير!» و من چنان بودم که خود را نمي دانستم برد. به شيري اشارت کردم ، بطامد . انبان در پشت او نهادم ، و پيرزن را گفتم اگر به شهر وري چه گويي که کرا ديدم ، که نخواسم داند که کيم ؟
گفت :که را ديدم ؟ ظالمي رعنا را ديدم .
پس شيخ گفت : هان ! چه مي گويي ؟
پيرزن گفت : اين شير مکلف است يا نه ؟
گفتم : نه .
گفت : تو آن را که خداي تکليف نکرده است تکليف کردي ، ظالم نباشي ؟
گفتم : باشم .