تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٤ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
شيخ سرفروبرد و گفت : هين ! نادانها راست کنيد که باران آمد .
در حال باريدن آغاز نهاد ، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت .
نقل است که يک روز شيخ پاي فرو کرد . مريدي با او به هم فرو کرد . بايزيد پاي برکشيد و آن مرد را گفت : پاي برکش!
آن مرد پاي برنتوانست کشيد . همچنان بماند تا آخر عمر و آن از آن که پنداشت پاي فروکردن مردان همچنان بود که قياس خلق ديگر .
نقل است که يکبار شيخ پاي فروکرده بود . دانشمندي برخاست تا برود . پاي از زبر پايش بنهاد . گفتتند : اي نادان ! چرا چنين کردي ؟
از سرپنداري گفت : چه مي گوييد ؟ طاماتي در او بسته اند .
بعد از آن پاي خوره افتاد . و چنين گويند که به چندين فرزند او آن علت سرايت کرد . يکي از بزرگان پرسيد : چون است که يکي گناه کرد ، عقوبت وي به ديگران رسيد ، چه معني است ؟
گفت : چون مردي سخت انداز بود ، تير او دورتر شود .
نقل است که منکري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت : فلان مساله بر من کشف گردان .
شيخ آن انکار در وي بديد ، گفت : به فلان کوه غاري است . در آن غار يکي از دوستان ماست . از وي بپرس تا بر تو کشف گرداند .
برخاست و بدان غار شد . اژدهايي ديد عظيم سهمناک ، چون آن بديد بيهوش شد و در جامه نجس کرد ، و بي خود خود را از آنجا بيرون انداخت ، و کفش در آنجابگذاشت . و همچنان بازبه خدمت شيخ آمد ، و در پايش افتاد و توبت کرد .
شيخ گفت : سبحان الله ! تو کفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي . در هيبت خالق چگونه کشف نگاه داري؟ که به انکار آمده اي که مرا فلان سخن کشف کن !
نقل است که قراطي را انکاري بود در حق شيخ که کارهاي عظيم مي ديد ، و آن بيچاره محروم گفت : اين معاملتها و رياضت ها که او مي کشد من هم مي کشم او سخني مي گويد که ما در آن بيگانه ايم .