تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٣ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
نقل است که در همسايگي او گبري بود و کودکي داشت . اين کودک مي گريست که چراغ نداشتند . بايزيد به دست خويش چراغي در خانه ايشان برد . کودکشان خاموش شد . ايشان گفتند : چون روشنايي بايزيد درآمد ، دريغ بود که به سر تاريکي خويش شويم .
در حال مسمان شدند .
نقل است که گبري در عهد شيخ گفتند : مسلمان شو !
گفت : اگر مسلماني اين است که بايزيد مي کند ، من طاقت ندارم . و اگر اين است که شما مي کنيد ، آرزوم نمي کند .
نقل است که روزي در مسجدي نشسته بود . مريدان را گفت : برخيزيد تا به استقبال دوستي شويم - از دوستان جبار عالم .
پس برفتند . چون به دروازه رسيدند ف ابراهيم هروي بر خري نشسته مي آمد بايزيد گفت : ندا آمد از حق به دلم که «خيز ! او را استقبال کن و به ما شفيع آور.» گفت : اگر شفاعت اولين و آخرين به تو دهند هنوز مشتي خاک بود .
بايزيد گفت : او عجب سخني داشت .
پس چون وقت سفره درآمد ، مگر طعامي بود خوش . ابراهيم با خود انديشيد که شيخ اين است که چنين خورشهاي نيکو خورد .
شيخ اين معني بدانست . چون فارغ شدند دست ابراهيم بگرفت وبه کناري برد ، و دست بر ديوار زد . دريچه اي گشاده گشت و دريايي بي نهايت ظاهر شد .
شيخ گفت : اکنون بيا تا در اين دريا شويم .
ابراهيم را هراس آورد و گفت : مرا اين مقام نيست .
پس شيخ گفت : آن جو که از صحرا برگرفته اي ، و نان پخته اي ، و در انبان نهاده اي ، آن جوي بوده است که چهارپايان بخورده اند و بينداخته . و آن جونجس بوده است .
و چنان بود که شيخ گفته بود . ابراهيم توبه کرد .
و يک روز مردي گفت : در طبرستان کسي از دنيا برفته بود . من تو را ديدم باخضر عليه السلام و او دست بر گردن تو نهاده ، و تو دست بر دوش او نهاده . چون خلق ا زجنازه بازگشتند من در هوا ديدم تو را که رفتي .
شيخ گفت : چنين است که تو مي گويي .
نقل است که يک روز جماعتي آمدند ، که :يا شيخ ! بيم قحط است و باران نمي آيد .