روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٥٨ - ترجمه
عصب و عروق چه باشد. وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً ،و سرم به پيرى بپخشيد [١]،آتش پيرى در سرم گرفت،اين عبارت است ازآنكه:پيرى همه سرم بگرفت،و پيرى را به آتش وصف كردن از غايت تشبيه است براى آنكه سواد موى به ظلمت ماند،و ظلمت به نور آتش منتفى شود،دگر آنكه:آتش چون در جايى افتد،بر يك جاى بنهاستد [٢]،بل پيرامن بگيرد،همچنين پيرى [٣]سرايت كند و همه پيرامن بگيرد.
و در نصب شَيْباً دو وجه گفتند،يكى:تميز،نحو قولهم:تصبّب عرقا و تفقّا [٤]،و يكى:مصدر لا من لفظ الفعل،كانّه قال:و شاب الرّأس شيبا. وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعٰائِكَ رَبِّ شَقِيًّا بار خدايا و من هرگز به دعا و خواندن تو بدبخت نبودهام،يعنى هرگز نبود كه من تو را خواندم اجابت نكردى،بل هرگه كه تو را خواندم از درگاه تو با سعادت و كامروايى برگشتم.
چون ضعف حال خود بگفت و نياز عرضه كرد شرح حال مىگويد: وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي ،بار خدايا من مىترسم از بنى اعمام من.و مولى،معانى بسيار دارد و مرجع همه با اولى است چنان كه بيان كردهايم در سورة المائده،و اين جا مراد بنو اعماماند،و مثله،قول الشّاعر:
مهلا بني عمّنا مهلا موالينا
مراد عصبهاند.مجاهد گفت:براى آن ترسيد از ايشان كه شرار بنى اسرايل بودند مِنْ وَرٰائِي ،اى من خلفى،و اين«وراء»اين جا خلف است،يعنى من مىترسم كه اين بنو اعمام من از پس من در تركۀ من حسن الخلافة به جاى نيارند و آن را ضايع كنند و در معصيت صرف كنند. وَ كٰانَتِ امْرَأَتِي عٰاقِراً ،و اين اهل من نازاينده است،و گفتند:خود او را هرگز فرزند نبود.و اصل عاقر من العقر است يقال:عقر النّاقة،پندارى او را از زادن پى بكردهاند،تا از زادن فرومانده است،چنان كه شتر پى كرده از رفتن فروماند.بر اين اشتقاق،عاقر من باب لابن و تامر باشد،و مرد و زن نازاينده را عاقر گويند،قال الشّاعر:
[١] .آج،لب:بپيخيد.
[٢] .بنهاستد/بناستد.
[٣] .آج+بدينطريق.
[٤] .آج+شحما.