روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧١ - ترجمه
ايشان فگندهام كه بنى اسرايل را با او بفرستند [١]تا برود و ايشان را بازستاند.پادشاه با قوم گفت:كيست كه اين كار را بشايد،و در مملكت او پنج پيغامبر بودند [٢].مردم گفتند:شايسته اين كار يونس است.پادشاه يونس را گفت:تو را ببايد رفتن.يونس گفت:خداى تعالى مرا تعيين كرده است و نام من برده؟گفتند:نه.گفت:پس ديگرى را بفرست.گفت:تو را بايد رفتن.گفت:من نتوانم [٣]،الحاح كرد بر او [٤]، برفت بر خشم از پادشاه و ازآنكه اشارت بكردند [٥]پادشاه را به فرستادن او،فذلك قوله: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً ،ازآنجا بيامد به خشم،به كنار درياى روم آمد، كشتى [٦]در دريا مىشد با قومى بسيار و مالى بسيار.در آن كشتى [٧]نشست،چون به ميانۀ دريا رسيد دريا آشفته شد و كشتى [٨]به نزديك هلاك و غرق رسيد.گفتند:در ميان ما يا مردى عاصى است يا بندهاى گريخته،و از رسم و عادت ما آن است كه در مثل اين حادثه قرعه بزنيم به نام هركه برآيد او را در دريا فگنيم كه يك مرد هلاك شود اولىتر باشد كه كشتى با هرچه در اوست.يونس از آن ميان بر پاى خاست [٩]گفت:همانا آن بندۀ گريخته منم،مرا به دريا فگنى كه در حال كشتى [١٠]ساكن شود،گفتند:معاذ اللّه،تو سيماى صالحان دارى و اين حديث به تو لايق نيست،و ما بىقرعه اين كار نكنيم،قرعه برافگندند به نام يونس بر آمد.
دگربار برافگندند هم به نام يونس بر آمد،تا سهبار برافگندند،چون هر سهبار به نام او بر آمد او برخاست [١١]و خويشتن را به دريا افگند.ماهى بيامد [١٢]و او را فروبرد.و گفتند:آن قوم او را بر گرفتند و خواستند در دريا اندازند،ماهىاى بزرگ بيامد و دهن باز كرد گفتند:اگر لا بدّ او را به دريا مىبايد انداخت به دهن ماهى معنى ندارد،به جانبى ديگر بردند او را همان ماهى بيامد و دهن باز كرد،تا به هر چهار جانب ببردند او را آن ماهى مىآمد دهن بازكرده.گفتند:مگر اين مرد طعمه و روزى اين ماهى
[١] .آز،مش:بفرستد.
[٢] .آج،لب:بود.
[٣] .آز،مش+رفتن.
[٤] .آج،لب+و.
[٥] .آج،لب،مش:نكردند.
[١٠] [٨] [٧] [٦] .آج:كشى.
[٩] .لب،آز:خواست.
[١١] .آط،لب،آز،مش:بر خواست.
[١٢] .آج،لب+و دهن باز كرد.