روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٦٨ - ترجمه
كه:خداى ذو الكفل را بيامرزيد.
اعمش روايت كرد از منهال بن عمرو و [١]از عبد اللّه بن الحارث كه:پيغامبرى از پيغامبران قوم خود را گفت:كيست كه تكفّل كند كه همه روز روزه دارد،و همهشب نماز كند،و در كارها تأنّى و تثبّت به جاى آرد،و خشم نگيرد؟جوانى بر پاى خاست [٢]،گفت:من اين تكفّل بكنم.گفت:بنشين.دگرباره بازگفت كه:
كيست كه [٣]اين تكفّل كند؟هم او برخاست.گفت:بنشين.بار سه ديگر [٤]بگفت، هم او برخاست.آن پيغامبر وصيّت به او كرد او را بر جاى خود بنشاند.او از ميان مردمان حكم مىكرد و تثبّت و تأنّى كار مىبست و خشم نمىگرفت.
يك روز شيطان بيامد تا او را به خشم آرد،و در سراى او بزد زدنى منكر.ذو الكفل گفت:كيست؟گفت:مردىام كه كارى دارم.يكى را بفرستاد،گفت:اين را نخواهم ديگرى را بفرستاد،گفت:نيز نخواهم اين را.او از سراى برون آمد گفت:
كه را خواهى كه با تو به كار تو بيايد؟گفت:تو را.دست او گرفت و او را به بازار برد.
آنگه او را رها كرد و برفت.ذو الكفل برگشت با سكينه و وقار با خانه آمد،و هيچ خشم نكرد.مردم او را ذو الكفل نام كردند.
مجاهد گفت:چون اليسع پير شد،انديشه كرد كه[كه را] [٥]خليفه كند كه به جاى او بايستد.آنگه گفت:خليفتى بايد كردن در حيات خود تا بنگرم كه چگونه مىكند.از ميان قوم برخاست و گفت:كيست كه تكفّل كند مرا به سه خصلت:به روز روزه دارد،و به شب نماز كند،و در كارها خشم نگيرد؟مردى حقير مجهول بر پاى خاست و گفت:من تكفّل مىكنم به اين سه خصلت.آن روز رها كرد.بر دگر روز چون قوم حاضر آمدند،خليفه بر پاى خاست و همين سخن بگفت.كس برنخاست [٦]مگر هم آن [٧]مرد.رها كرد بر دگر روز.[روز] [٨]سوم برخاست و هم اين [٩]
[١] .آج،لب:او.
[٢] .آط،لب،آز،مش:خواست.
[٣] .آج،لب:تا.
[٤] .آج،آز:سهبار ديگر،مش:بار سيوم دگرباره.
[٨] [٥] .آط:ندارد،از آج،افزوده شد.
[٦] .آ،آز،مش:نخواست.
[٧] .آج،لب،مش:همان.
[٩] .آز،مش+سخن.