روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٠ - ترجمه
معاش كردندى.
حسن بصرى گفت:زمين ايشان محتمل بنا نبود،چون آفتاب بر آمدى به آب فروشدندى ،چون آفتاب از ايشان بگشتى بر آمدندى و گياه زمين چره كردندى چون بهايم.
ابن جريج گفت:وقتى لشكرى آنجا رسيد،اهل آن زمين ايشان را گفتند:
زنهار نبايد كه شما را آفتاب دريابد كه هلاك شوى!گفتند:ما نرويم تا آفتاب - برآيد تا بدانيم كه اين كه شما گفتى راست است يا نه.آنگه نگاه كردند استخوانهاى بسيار ديدند،گفتند:اين چيست؟گفتند:لشكرى وقتى اين جا برسيد،آفتاب بر ايشان بر آمد،هلاك شدند،اين استخوانهاى ايشان است،بگريختند و آنجا بازناستادند- .قتاده گفت:چنين گويند كه ايشان زنگيانند.كلبى گفت:ايشان بارس [١]و تاويل و منسكاند [٢]-سه گروه،تن برهنه و پاى برهنه باشند و خداى را ندانند.
عمرو بن مالك بن اميّه گفت:مردى را ديدم كه حديث مىكرد و قومى بر او گرد آمده،مىگفت:من بر زمين صين [٣]رسيدم به اقصاى زمين،مرا گفتند:ميان تو و مطلع آفتاب يكروزه راه است.مردى [٤]از ايشان به مزد گرفتم،و آن شب رفتيم.
چون به آنجا رسيديم گروهى را ديدم كه گوشهاى ايشان به بالاى ايشان بود،يكى لحاف كردندى و يكى دواج به وقت خفتن.و اين مرد كه با من بود زبان ايشان مىدانست،ايشان را گفت:ما آمدهايم تا ببينيم كه آفتاب چگونه مىبرآيد،گفت:
ما در اين بوديم [٥]آوازى شنيديم چون صلصلۀ آواز آهن.گفت:من بيفتادم از آن هيبت بىهوش.چون با هوش آمدم،ايشان مرا به روغن مىاندودند،آفتاب ديدم برآن آفتاب [٦]افتاده،به رنگروغن زيت.و كنارۀ آسمان ديدم چون دامن خيمه.چون آفتاب بالا گرفت،ما را در سنبى [٧]بردند و آن مرد را كه با من بود.چون روز نيك بر آمد و آفتاب[٥-پ]بگرديد،ايشان به كنار دريا آمدند و ماهى مىگرفتند و در
[١] .پارس هم مىتوان خواند،آب:تا رس،آج،لب:يا رسن.
[٢] .آب،آز:مسك،آج،لب:ميك.
[٣] .همۀ نسخه بدلها:چين.
[٤] همۀ نسخه بدلها+را.
[٥] .همۀ نسخه بدلها+كه.
[٦] .آب،آز:آب.
[٧] .آب،آز:سربى،آج،لب:سربى.