فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٨٢٤ - مَعانى و بَيان
اكثر ما يناله ان يظن به ذلك و الحكيم بالحقيقة هو الذى اذا قضى بقضية يخاطب بها نفسه و غير نفسه يعنى انه قال صدقا.
در هر حال انواع سخن در يونان باستان و نزد فلاسفه يا جدلى بوده است يا مغالطى و يا برهانى و يا خطابى و مغالطى هم يا نوع كار سوفسطائيزم بوده است و يا مشاغبى.
مواد صنعت مشاغبى تبكيت،تشنيع، و القاء سخنان حيرتانگيز و ايراد متشابهات و مبهمات و تكرار به عبارات جوراجور است.و اغلب كار سوفسطائى ترتيب شبه قضيه و قياس است كه به وجوهى يا وجهى آن قياس مخدوش باشد و اغلب برهانهائى شبيه به برهانهاى خلف تنظيم مىنمايد و خصم را ملزم به قبول آن مىكند.
امور و محاورات خطابى،تمام بازگشت بخيرات و شرور مىكند و از حس خيرطلبى مردم به اندازۀ زيادى استفاده مىكند.
در خطابه سه امر مورد لحاظ است.اول گوينده دوم گفتار سوم شنونده.
اولين شرط خطابه و خطيب بليغ آنست كه گوينده به آنچه مىگويد و مىخواهد بگويد ايمان داشته باشد زيرا اقناع تصرف در خرد و هوش و دل مردم است و نوعى از تعليم و ترغيب است كه بواسطۀ تصرف در روح و نفوس حاصل مىشود،و بايد گويندۀ خود شور و حال و ايمان داشته باشد تا در ديگران تأثير كند.
ديگر آنكه سخن او خوش آيند باشد وحتى الامكان پرخاش و عتاب نكند و نصائح خود را در لباس داستان و افسانه بيان كند.
ديگر آنكه سخنش معقول و مورد اعتماد باشد و از بكار بردن الفاظ بدو منافر طبع بپرهيزد و رعايت فصاحت را بكند رعايت حال شنونده نيز به نحو كامل بايد بشود آنچه در مجلس عوام بايد گفته شود در مجلس خواص نگويد و بالعكس و مقتضاى حال و مقام را بداند.
در كتاب خطابۀ شيخ به نحو مبسوط از اقسام بلاغت و شروط فصاحت در الفاظ و متكلم بحث شده است.
خلاصۀ كلام آنكه بلاغت سخن گفتن به اقتضاى حال است و نكو گفتن است پس بلاغت در هر سخنى واجب است خواه آن سخن براى تعليم باشد خواه براى تفريح يا اقناع و ترغيب و تصرف در نفوس با مدارجى كه دارد.
ارسطو و پيروان او سخنورى را سه قسمت كردهاند يكى آنكه در انجمنهاى ملى بكار مىبردند در مقام اخذ تصميم كه آن را مشاورت گفتهاند.
دوم در اجماعات مختلف براى مدح و ستايش يا ذم و نكوهش اشخاص كه مناظرى گويند و ديگر راجع به وقايع و حوادث گذشته يا معاصر.
در قرآن كريم بدين معنى اشارت فرموده است.و جادلهم بالتى هى احسن...
و بالحكمة و الموعظة الحسنة.
(رجوع شود به كتاب الخطابه.ص ٥٢، ٥٥،٦٢،٨٣،١٥٦،٣١٣،٢٢٦،٢٣٠.
رجوع شود به قصة اليونانية ص ٢٢٨.