فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٨٦٧ - مُفْلِس
شكرا)در مقام دعا و«سقيا و رعيا»بجاى «سقاك الله سقيا و رعاك الله رعيا».
و همين طور اگر بعد از فعل تفصيل در آيد مانند «فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً» كه تقدير«فاما تمنون منا و اما تفدوا فداء» و يا موقعيكه تكرار شود.
رجوع شود به(سيوطى ص ١٠٤ الهدايه ص ١٨٨).
مَفْعولٌ مَعَه
-(اصطلاح ادبى) اسمى است كه بعد از واو بمعنى مع واقع مىشود مانند«جاء البرد و الجلباب» و«ما انت و زيدا-كيف انت و البرد» و اختلاف است كه آيا نصب آن بواو است يا به فعل و شبه آن و بايد دانست كه در موردى كه عطف امكان داشته باشد اولى است كه واو را عاطفه بدانيم بنا بر اين در جمله«مالك و زيدا»متعين است كه مفعول معه باشد چون عطف بر ضمير متصل مجرور جائز نيست مگر با اعادۀ جار و در جمله«ضربت انا و زيدا» دو وجه جائز است و در«جاء زيد و عمرا» دو وجه (از سيوطى ص ١٠٨)
مُفَكِّره
-(اصطلاح فلسفى) قوت مفكره قوتى است مرتب در تجويف اوسط دماغ كه عمل آن تركيب و تحليل فراوردههاى خيال و وهم است و بعبارت ديگر تركيب و تحليل امور مخزونۀ در خيال و وهم است (شفا ج ١ ص ٢٩١).
رجوع شود به فكر و متصرفه.
مُفْلِس
-(اصطلاح فقهى) و مفلس كسى را گويند كه وامشبر آمده باشد،و مالش وفا نكند بگزاردن وامها.
و چون حاكم را معلوم شود افلاس وى واجب بود كه بروى حجر كند،يعنى:
وى را از تصرف در مال خويش منع كند.
و بايد كه دين ثابت باشد و حال، زيرا كه پيش از حلول اجل كسى را مطالبت نرسد.
و بايد كه وام خواهان از حاكم در خواهند،زيرا كه حق ايشان راست.
چون بر وى حجر كند،وامهاى ايشان تعلق گيرد بمالى كه در دست او باشد، او را منع كند از تصرف در مال بآنچه حق غريمان باطل گرداند چنانكه فروختن و بخشيدن.
و اگر جنايتى كند كه موجب ارش باشد،مجنى عليه با غريمان بمقدار حق خويش شريك شود،براى آنكه اين حقى است كه ثابت شد بر وى بىاختيار صاحبش.
و اگر اقرار آرد بدينى كه پيش از حجر برو بوده باشد،قبول كنند،براى آنكه اقرار وى صحيح است.
و هر كس كه عين مال خود يافت او اولاتر است بآن،لقوله ع:
«ايما رجل افلس،فصاحب المتاع احق به اذا وجده بعينه» ،يعنى:هر كدام مرد كه مفلس شود،خداوند متاع سزاوار بشد بمتاع خويش،چون آن را بعينه بيابد.اين آنگه بود كه همچنان بر آن حال يافته بود،و متغير نشده،و حق غيرى بدان تعلق نگرفت؟؟.