فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٥٠٩ - قَلب
بنشين و شراب نوش و خوش باش
هر كه را جام مى بدست افتاد
رند و قلاش و مى پرست افتاد
دل و دين و خرد ز دست بداد
هر كه را جرعۀ بدست افتاد
قلاش وار بر سر عالم نهم قدم
عياروار از خودىخود براشكنم
عراقى گويد:
من آن قلاش و رند بينوايم
كه در رندى مغان را پيشوايم
گداى درد نوش مىپرستم
حريف پاكباز كم دغايم
ز بند زهد و قرايى برستم
نه مرد زرق و سالوس و ريايم
ردا و طيلسان يك سو نهادم
همه زنار شد بند قبايم
مگر خاكم ز ميخانه سرشتند
كه هر دم سوى ميخانه گرايم
كجايى ساقيا جامى بمن ده
كه يك دم با حريفان خوش برآيم
سنائى گويد:
اگر در كوى قلاشى مرا يك بار بارستى
مرا بر دل در اين عالم همه دشوار خارستى
گر اين ناسازگار ايام با من ناسازگارستى
سرو كارم هميشه با مى و درد قمارستى
سعدى گويد:
برخيز تا يك سو نهيم اين دلق ازرق فام را
بر باد قلاشى دهيم اين شرك تقوى نام را
هر ساعت از نو قبلۀ با بتپرستى ميرود
توحيد بر ما عرضه كن تا بشكنيم اصنام را
قَلايِص
-(اصطلاح نجومى) يعنى اشتران ماده و عبارت از ستارگان خردى بود كه با صورت دبرانند (قلايص بفتح قاف) (از التفهيم ص ١٠٤)
قَلب
-(اصطلاح فلسفى،عرفانى و ادبى) قلب عبارت از موجود صنوبرية الشكل است و يا لحم صنوبرية الشكل است و يكى از اعضاء رئيسه انسان است و محل تعلق و تصاعد روح بخارى است و موضوع جريان و رسوخ خونست در بدن حيوان و انسان.
شكى نيست كه يكى از مهمترين اعضاء حيوان و انسان قلب است كه مركز حيات و فعاليتهاى حياتى حيوان است از اين جهت است كه حكماء طبيعى گفتهاند اولين عضوى كه در انسان متكون شده است قلب است و بعضى گويند كبد است و بعضى گويند روح حيوانى است (از اسفار ج ٣ ص ٣٣،١٣٤) كلمۀ قلب در ادوار مختلف و نزد افراد و طبقات مختلف معانى متعددى پيدا كرده است عده از فلاسفه گويند:قلب - لطيفهايست روحانى ربانى كه متعلق بقلب جسمانى صنوبرية الشكل است (از دستور ج ٣ ص ٩١).
عرفا گويند:روح انسان باعتبار آنكه متحول بين دو وجه است يكى آنكه يلى الحق است و مستفيض از حق است و وجهى كه يلى النفس است قلب گويند (از كشاف ص ١١٧) قيصرى گويد:آنچه را حكما نفس