پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦٦ - 10 زن بدكار در حضور حضرت مسيح عليه السلام
منظره چنان زننده بود كه مرد يهودى صاحب خانه ناراحت شد، وبا خود گفت: اگر اين مرد پيامبر بود و متوجه مىشود كه اين زن چه كاره است لااقل از اين كار جلوگيرى مىكرد.
مسيح به فراست دريافت و با مثالى كه در مورد دو بدهكار زد او را قانع كرد و به او اعلام داشت با اينكه من مهمان تو بودم، اين پذيرايى را كه زن بدكار از من كرد نكردى؛ تو پاى مرا با آب نشستى اما او با اشك چشم شست؛ تو مرا نبوسيدى اما او پيوسته پاى مرا مىبوسيد؛ تو سرم را با روغن چرب نكردى ولى او عطر را به پاى من مىماليد.
حال كمى به تجزيه و تحليل اين داستان بپردازيم، ببينيم آيا براى يك پيامبر بزرگ و حتى يك فرد پرهيزكار عادى سزاوار است كه خود را در اختيار زن آلودهاى بگذارد كه اين چنين با او رفتار كند.
اولًا حضرت مسيح عليه السلام در آن زمان جوان بود و حدود سى سال داشت، و آن زن بدكار هم قاعدتاً جوان و زيبا بود، زيرا زن بدكار معروف شهر قاعدتاً زن زشت و از كار افتاده نمىتواند باشد، چگونه مىتوان باور كرد پيامبر بزرگى كه براى تهذيب اخلاق و گسترش آيين تقوا آمده است به زن بدكارى اجازه دهد كه آن قدر پاهاى او را دستمالى كند، با اشك چشم بشويد، با موهاى ظريفش خشك كند با دستهاى لطيفش روغن مالى نمايد و با لبهاى داغش مرتباً او را ببوسد آيا اين باوركردنى است؟
به فرض كه مىخواست توبه كند، توبه هم راه و رسمى دارد، آيا تاكنون كسى با يك روحانى يا كشيش عادى چنين معاملهاى كرده است؟ تا چه رسد به يك پيامبر الهى. در هر صورت آثار خرافى بودن اين داستان از جبين آن كاملًا نمايان