پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١ - پيامبر و ظهور و پيشرفت سريع اسلام
مهلت نداد پيامبر سخن بگويد و دومى را پس از شنيدن سخنانش خندهاى كردند و رو به ابوطاب گفتند: «قَدْ امَرَكَ:" انْ تَسْمَعَ لِابْنِكَ وَ تُطيعَ"»: «به تو فرمان داد:" كه از پسرت بشنوى و اطاعت كنى"» پيشرفت اسلام آنقدر از نظر آن حضرت مسلّم بود كه در همين جلسه، خليفه و وارث خود را تعيين نمود. [١]
مدّت كمى گذشت و سران مكه ملاحظه كردند كه محمّد صلى الله عليه و آله با روشن كردن افكار مردم، و نشان دادن نادرستى بت پرستى، و لزوم ايمان به خالق جهان كم كم پيش مىرود، از اينجا احساس خطر كردند؛- چه اينكه همه موقعيت و درآمد مادّى آنها وابسته به همان تفكر و آداب و رسوم موجود بود- لذا به ابوطالب مراجعه و از او خواستند دست از حمايت محمد صلى الله عليه و آله بر دارد يا بين آنها و محمد صلى الله عليه و آله فاصله نشود يا خود ابوطالب او را اصلاح كند و گفتند: «يَا اباطالِب انَّ ابْنَ اخيكَ قَدْ سَبَّ الِهَتِنا وَ عَابَ دِينَنا وَ سَفَّهَ احْلامَنا وَ ضَلَّلَ آبائَنا فَامّا انْ تَكُفَّهُ عَنَّا وَ امَّا انْ تُخَلِّىَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ»:
«اى ابوطالب پسر برادرت خدايان ما را دشنام مىدهد، و بر آيين ما عيب مىگيرد، و خردمندان ما را سبك مغر مىخواند، و پدران ما را گمراه مىشمارد؛ يا بايد خود، او را از اين طريق باز دارى و يا بين ما و او فاصله نباشى تا ما او را به سزاى عملش برسانيم» [٢].
اين بار ابو طالب آنها را به صورتى رد كرد؛ ولى اسلام همچنان راه رشد خود را مىپيمود. سران كفر آيين و فرهنگ محيط خود را در خطر ديدند؛ بار ديگر به
[١]. طبرى، جلد ٢، صفحه ٦٣.
[٢]. سيره ابن هشام، جزء ١، صفحه ٢٨٣، طبع مصر و كامل ابن اثير، جلد ١، صفحه ٤٨٨ و طبرى جلد ٢، صفحه ٦٥