پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٦ - 9- داستان نجاشى و علماى مسيحى حبشه
خداى يگانه را بپرستيم و شريكى براى او قرار ندهيم، به ما دستور داد نماز بخوانيم و زكات بدهيم و روزه بگيريم ... (همچنين ساير دستورات اسلام را بر شمرد). ما سخن او را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و از او پيروى نموديم ولى قوم ما بر ما تعدّى كردند و شكنجهها دادند و اصرار داشتند ما را از آيين توحيد به عبادت بتها باز گردانند؛ و نيز اصرار داشتند كه همان آلودگىهاى سابق را حلال بشمريم؛ هنگامى كه ما را مقهور و مورد ستم قرار دادند و بر ما تنگ گرفتند، ما چارهاى جز اين نديديم كه به كشور شما پناهنده شويم، و شما را بر ديگران ترجيح دهيم و اميد ما اين بود كه در پناه شما مورد ستم واقع نشويم».
نجاشى به او گفت: «آيا چيزى از كتاب آسمانى او با تو هست؟» جعفر گفت:
«آرى»، نجاشى گفت: «بخوان».
جعفر آيات آغاز سوره مريم را بر او تلاوت كرد: كهيعص* ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ...
اين آيات كه با فصاحت و بلاغت خاصى داستان مريم و تولد مسيح عليه السلام را كه (مورد علاقه نجاشى و اهل حبشه بود) به زيباترين وجهى بيان مىكند، در دل نجاشى بسيار اثر كرد، تا آنجا كه نجاشى گريه كرد، به قدرى كه محاسن او تر شد، اسقفها و علماى مسيحى نيز آنچنان گريستند كه كتب آسمانى كه در دست آنها بود از اشك چشمشان تر شد!
نجاشى رو به حضار كرد و گفت: «اين به خدا، همان چيزى است كه بر عيسى عليه السلام نازل شد، هر دو از نور واحدى است.» سپس به آن دو نفر گفت: «به خدا سوگند! آنها را هرگز به دست شما نمىسپارم».