پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢١ - 2 ملاقات ابراهيم عليه السلام با فرشتگان
شفاعت بر مىآيد و به زودى مىفهمد كه كار از كار گذشته و قوم لوط قابل شفاعت نيستند. در اين هنگام به او و همسرش بشارت تولد فرزند مىدهند و ماجرا پايان مىيابد. اما ببينيم كتاب به اصطلاح مقدّسى كه مورد قبول يهوديان و مسيحيان جهان است در اين زمينه چه افسانهها به هم بافته و چه مسائل غير منطقى، مطرح كرده است.
در فصل هيجدهم از سفر تكوين چنين مىخوانيم: «و خداوند وى را در بلوطستان ممرى ظاهر شده در حالى كه بر در چادر به گرمى روز مىنشست، و چشمان خود را گشاده، نگريست كه اينك سه شخص در مقابلش ايستادهاند و هنگامى كه ايشان را ديد از براى استقبال ايشان از در چادر دويد و به سوى زمين خم شد و گفت كه اى آقايم حال اگر در نظرت التفات يافتم تمنا اينكه از نزد بنده خود نگذرى و حال اندك آبى آورده شود تا آنكه پاهاى خود را شستشو داده در زير اين درخت استراحت فرمائيد و لقمه نانى خواهم آورد تا كه دل خود را تقويت نماييد و بعد از آن بگذريد زيرا كه از اين سبب به نزد بنده خود عبور نموديد پس گفتند به نحوى كه گفتى عمل نما.
پس ابراهيم به چادر نزد ساراه شتافت و گفت: تعجيل نموده سه پيمانه آرد خمير كرده گردهها بر اجاق بپز؛ پس ابراهيم به گله گاو شتافت و گوساله نر و تازه خوبى گرفته به جوانى داد كه آن را به سرعت حاضر ساخت و كره و شير با گوسالهاى كه حاضر كرده بود گرفت و در حضور ايشان گذاشت و نزد ايشان زير آن درخت ايستاد تا خوردند!
پس وى را گفتند: زنت ساراه كجا است و گفت: اينك در چادر است، او