پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٣ - 7 رقابت عجيب يعقوب و برادرش عيسو
و واقع شد بعد از تمام كردن دعاى خير اسحاق يعقوب را، در حين بيرون رفتن يعقوب از حضور پدرش اسحاق كه برادرش عيسو از صيد باز آمد و او هم طعامى ترتيب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت كه پدرم برخيزد و او صيد پسر خود بخورد تا آنكه جانت به من بركت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت: تو كيستى؟ و او در جواب گفت: من پسر اول زادهات عيسو هستم پس اسحاق به لرزش بسيار شديدى لرزيده گفت: كيست و از كجاست، آنكه صيد را صيد نمود و به من آورده پيش از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم كه متبارك هم او خواهد بود.
و هنگامى كه عيسو سخنان پدر خود را شنيد به فرياد عظيم، و به زيادتى تلخى فرياد كرده، به پدرش گفت: به من هم بركت بدهاى پدرم، و او گفت:
برادرت از راه حيله بازى آمده و بركت را گرفته است ...» [١]
و در فصل بعد چنين مىخوانيم:
«پس اسحاق يعقوب را طلب نمود و او را دعاى خير نمود، و هم او را وصيت نموده گفت: زنى ازدختران كنعتى نگيرى ... و خداى قادر مطلق تو را بركت داده، تو را بارور و بسيار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى، و بركت ابراهيم به تو و به ذريه ات به همراهت بدهد تا آنكه ارض مسافرت را كه خدا به ابراهيم داده بود وارث شوى» [٢]
خلاصه داستان
[١]. سفر تكوين، فصل ٢٧، جملههاى ١ تا ٣٥.
[٢]. سفر تكوين، فصل ٢٨، جملههاى ١ تا ٤.