پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٩ - 6- داستان تكان دهنده اصمعى
بودم، ولى خداوند مرا به پيروزى بزرگترى نايل كرد.
رفيق او ذكوان نيز مسلمان شد؛ و هر دو از رسول خدا صلى الله عليه و آله تقاضا كردند مُبلّغى همراه آنان به مدينه بفرستد تا به مردم قرآن تعليم دهد و به سوى اسلام دعوت نمايد، و آتش جنگها خاموش گردد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مصعب بن عمير را همراه آنان به مدينه فرستاد و از آن زمان، پايههاى اسلام در مدينه گذارده شد، و چهره مدينه دگرگون گشت. [١]
٦- داستان تكان دهنده اصمعى
زمخشرى در تفسير كشاف از اصمعى [٢] نقل مىكند كه از مسجد بصره بيرون آمدم ناگهان چشمم به يك عرب بيابانى افتاد كه بر مركبش سوار بود، وقتى با من روبرو شد گفت: از كدام قبيلهاى؟! گفتم: از بنى اصمع، گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از آنجا كه سخن خداوند رحمان (قرآن) را مىخوانند، گفت: براى من هم بخوان!
من آياتى از سوره الذّاريات را براى او تلاوت كردم تا به آيه وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ [٣] رسيدم، گفت: كافى است!
برخاست و شترى را كه با خود داشت نحر كرد، و گوشت آن را در ميان نيازمندان تقسيم نمود، شمشير و كمانش را نيز شكست و كنار انداخت و رفت،
[١]. بحار الانوار، جلد ١٩، صفحه ٨ تا ١٠.
[٢]. نام او عبدالملك بن قريب بود و در ايام هارون الرشيد مىزيست، حافظه عجيب و اطلاعات وسيعى ازتاريخ و ادبيات عرب داشت و در سال ٢١٦ در بصره وفات كرد (الكنى و الالقاب، جلد ٢ صفحه ٣٧).
[٣]. سوره ذاريات، آيه ٢٢.