پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٤ - 7 رقابت عجيب يعقوب و برادرش عيسو
اسحاق دو پسر داشت؛ پسر بزرگتر عيسو و پسر كوچكتر يعقوب نام داشت. در اواخر عمر به هنگامى كه نابينا شده بود تصميم گرفت پسر بزگتر را وصى و جانشين خود كند، و به او بركت دهد.- از قرائن استفاده مىشود كه منظور از اين بركت همان مقام نبوت و معنويت رسالت و رهبرى خلق بوده است- ولى يعقوب حيلهاى به كار زد و لباس برادر بزرگتر را به فرمان مادرش كه به او علاقه داشت و مايل بود او جانشين اسحاق گردد، در بركرد و قطعه پوست گوسفندى به دستها و به گردن خود بست؛ زيرا بدن برادرش پشمالو بود و ممكن بود راز او نزد پدرش فاش گردد- انسانى تا اين اندازه پشمالود كه بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجيب است- و بالاخره با دروغ و تردستى و حيله و نيرنگ خود را به جاى برادر بزرگتر جاى زد، و پدر پير هم با اينكه صداى او را شناخت تنها به لمس دست پر موى او قناعت نمود و در حق او دعا كرد و به او بركت داد و او را وصى و جانشين خود و سرپرست خاندان خود نمود.
برادر بزرگتر هنگامى كه از ماجرا آگاه شد گريه تلخى سر داد، اما كار از كار گذشته بود، و هنگامى كه از پدر تقاضا كرد به او هم بركت دهد، پاسخ شنيد كه بركت ديگرى باقى نمانده و آنچه بود برادرش يعقوب برده است و قابل تجديد نظر نيست!!
عجيب اين است كه خداى اسحاق نيز عمل او را تأييد نمود و مقام نبوت را به مردى حيله گر و دروغگو و مزوّر داد، و به گفته تورات او را بارور و بسيار گردانيد و صاحب جماعت و امتها و وارث ملك و افتخارات ابراهيم، پيغمبر