پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٢ - 7 رقابت عجيب يعقوب و برادرش عيسو
او به نزد پدر خود رفته، گفت: اى پدرم! و او در جواب گفت: اينك حاضرم اى پسرم تو كيستى؟ و يعقوب در جواب به پدر خود گفت: من اول زاده، عيسو هستم به طورى كه مرا امر فرمودى كردم، تمنا اينكه برخاسته بنشينى و از صيد من بخورى تا آنكه جانت مرا دعاى خير نمايد.
و اسحاق به پسر خود گفت: كه اى پسرم از كجا كه باين زودى يافتى و او گفت: از اينكه خداى تو در برابرم راست آورد، و اسحاق به يعقوب گفت: به تحقيق اى پسرم نزديك بيا تا آنكه تو را مس نمايم كه آيا پسرم عيسو هستى يا نه. پس يعقوب به پدر خود اسحاق نزديك آمد و او را مس نمود گفت: آواز، آواز يعقوب است اما دستها دست عيسو است و او را تشخيص نداد زيرا كه دستهايش مثل دستهاى برادرش عيسو مودار بود! پس او را بركت داد و گفت:
آيا خود پسرم عيسو هستى؟ و او گفت كه: هستم، و باز گفت: به من نزديك بياور تا از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد و به نزد او آورد كه خود هم شراب را به او آورد كه آشاميد! و پدرش اسحاق به او گفت: اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس و به اسحاق نزديك آمد او را بوسيد و (اسحاق) او را بوييد و او را بركت داده گفت: ببين كه رايحه پسرم مثل رايحه زراعتى است كه خداوند آن را بركت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمين و فراوانى گندم، و شيره انگور عطا نمايد و قومها تو را بندگى نمايند و امتها تو را تعظيم نمايند و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت را كرنش نمايند. لعنت كنندهات ملعون و دعاى خير كننده ات متبارك باشد.