پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥١ - 7 رقابت عجيب يعقوب و برادرش عيسو
بزرگ خود عيسو را خوانده وى را گفت اى پسرم! و او ديگر گفت كه اينك حاضرم. و گفت كه اينك پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم. پس حال اسلحه خود يعنى تركش و كمان خود را بگير و به صحرا رفته از براى من شكارى صيد كن. و براى من چنانكه ميل دارم طعامى ترتيب داده به من بياور تا آنكه بخورم و جانم پيش از وفاتم ترا بركت دهد.
و ربقاه [١] آنچه كه اسحاق به پسرش عيسو گفت شنيد، پس عيسو به صحرا رفت تا آنكه شكار صيد كرده به پدرش بياورد و ربقاه به پسر خود يعقوب متكلم شده، گفت: اينك پدر تو را شنيدم كه با برادرت عيسو بدين مضمون گفت كه از برايم صيدى آورده طعامى ترتيب نما تا بخورم و پيش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خير نمايم پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى كه تو را مىفرمايم.
حال به گله برو و از برايم دو بزغاله خوبى از آن بياور تا از آنها براى پدرت به نحوى كه ميل دارد طعامى ترتيب نمايم و تو از براى پدرت ببر تا آنكه بخورد و پيش از وفاتش تو را بركت دهد. و يعقوب به مادرش ربقاه گفت: اينكه برادرم عيسو مرد مودارى است و من ساده هستم احتمال دارد كه پدرم مرا مس نمايد و من در نظرش مثل فريبنده باشم و بر خود به جاى بركت لعنت بياورم! ...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عيسو را كه به خانه نزدش بود، گرفت و به پسر كوچكش يعقوب پوشانيد و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود يعقوب داد و
[١]. ربقاه مادر يعقوب و عيسو، و همسر اسحاق بود و با اينكه هر دو فرزندش بودند علاقه خاصى بهيعقوب داشت.