پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٥ - 9- داستان نجاشى و علماى مسيحى حبشه
بهتر از ما مىشناسند».
نجاشى خشمگين شد و گفت: «امكان ندارد گروهى را كه به كشور من پناه آوردهاند و آن را بر مناطق ديگر ترجيح دادهاند، به دست دشمنانشان بسپارم، مگر اينكه آنها را فرا بخوانم و در مورد ايشان تحقيق كنم، اگر مطلب آن گونه باشد كه اين دو مىگويند، به آنها تحويلشان مىدهم، و اگر غير از آن باشد آنها را با خوشرفتارى در پناه خود مىگيرم».
دستور داد تا از مسلمانان دعوت به عمل آورند. نجاشى اسقفها و علماى بزرگ مسيحيت را نيز با كتابهاى مذهبى براى اين مجلس فرا خواند.
در آن مجلس بزرگ، نجاشى از مسلمانان پرسيد: «اين دينى كه شما غير از آيين قوم خود پذيرفتهايد كه مغاير با دين ما و همه اديان جهان است چيست؟» جعفر بن ابى طالب لب به سخن گشود و گفت: «اى زمامدار! ما قومى اهل جاهليت بوديم، بتها را پرستش مىكرديم، گوشت مردار را مىخورديم، و كارهاى زشت و قبيحى انجام مىداديم و پيوند خويشاوندى را قطع، و پناهندگى را به فراموشى مىسپرديم، و نيرومندان ضعيفان را مىخوردند و نابود مىكردند.
ما بر اين حال بوديم تا اينكه خداوند پيامبرى از ما به سوى ما فرستاد كه نسب او را به خوبى مىشناختيم و به صدق و امانت و پاكدامنى او ايمان داشتيم؛ او ما را به خداوند يگانه دعوت كرد؛ و دستور داد پرستش سنگها و بتها را كه آيين نيكان ما بود رها كنيم؛ و به ما دستور داد راست بگوييم، اداى امانت كنيم؛ صله رحم به جا آوريم و به همسايگان نيكى نماييم و ما را از گناهان زشت و سخنان باطل و خوردن مال يتيم و تهمت به افراد پاكدامن نهى كرد. به ما دستور داد