اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٣ - زهد مقدس اردبيلى
غذا و مقدارى پول برايش آورد، و گفت اين براى تو و رفيقت.
وقتى مقدس آمد و از جريان مطلع شد، گفت: چرا اظهار حال كردى و تو نقص پيمان و عهد كردى! آن طلبه گفت: او آن قدر اصرار كرد كه من مجبور شدم بگويم، مرحوم مقدس گفت: وقتى جدائى فرا رسيد، و اين غذا و پول چون روزى خداوند براى من و تو است (و گفت مال هر دوى ما است) نيمى براى تو و نيمى براى من.
از اتفاق آن شب، مقدس نياز به آب پيدا كرد، و رو به حمام آورد، تا بتواند نماز شبش را بخواند، ولى هنوز وقت باز شدن حمام نشده بود، به حمامى اصرار كرد و بيشتر از اجرت معمول به او داد ولى قبول نكرد، تا اين كه مقدس قيمت را كمكم بالا برد تا تمام سهمى كه از پول برايش بود، داد، و حمامى راضى شد، و او غسل كرده و به نماز شب رسيد.
«الهى» واله در ذيل اين دو فراز (قرة عينه فيما لا يزول و زهادته فيما لايبقى) چنين گويد:
|
دو چشم روشن از انار سرمد |
گشوده سوى آن ملك مؤبّد |
|
|
بجان مشتاق ملك بى زوال است |
كه بيزار از جهان انتقال است |
|
|
جهان بى قرار اى هوشمندان |
روان پاك خوبان راست زندان |
|
|
ز بس نيرنگ و رنگش بى ثبات است |
در اين شطرنجگه هر فكر مات است |
|
|
به هر گل اندر اين گلزار فانى |
شبيخون آورد باد خزانى |
|
|
پس از مرگ تن آمد زندگانى |
تن خاكى نپايد جاودانى |
|
|
چو گردد خاك تن، جان مجرد |
شتابد سوى اقليم مؤبد |
|
|
جهان بيند از اين ديده پنهان |
در آنجا ذرهاى خورشيد تابان |
|
|
فزون ز انديشه دلشاد است جانش |
نگنجد در تن از شادى روانش |
|
|
به باغ جان به چشم آن جهانى |
به كوى دوست بيند گلستانى |
|
|
زلطف مهربان يار وفادار |
همى بيند يكى بس نغز گلزار |