ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٤٢٩
ما بين مشرق و مغرب است.
انس گويد: لوح محفوظ آن است كه خدا آن را در پيشانى اسرافيل ياد كرده.
و مقاتل گويد: لوح محفوظ از راست عرش خدا قرار دارد.
جلد ٢٦ تفسير مجمع البيان پايان
|
هر نيمه شب چو مرغ شب آهنگ ناله كن |
كز ناله تو ز دل بر كشد خروس |
|
|
دل بر كنار و بوس عروس اى پسر مبند |
يك نيمه شب كناره بگير از كنار و بوس |
|
|
بيدار دل كه در دل شب خواندش خداى |
تا صبحدم نخفته چو داماد با عروس |
|
|
قبل از طلوع شمس كه تابد بر آسمان |
در جلوه چون عروس بر او رنگ آبنوس |
|
|
چون زهره ترك خواب كن اى ماه شب نشين |
تا مشترى شوند ترا انجم و شموس |
|
|
انديشه بر مقام رياست چه ميكنى |
انديشه كن كه خاك شد انديشه رؤس |
|
|
گر قيصرت بملك خنا و ختن كنند |
كردن خطاست تكيه بر اين دهر چاپلوس |
|
|
آخر جليس عقرب و مارى بزير خاك |
صد سال گر بتخت رياست كنى جلوس |
|
|
بى ذوق معرفت بزى حظّ، سلطنت |
گر خسرو پروس شوى يا خديو روس |
|
|
سلطان كسى بود كه بتسخير ملك دل |
ز اقليم روس بگذرد و كشور پروس |
|
|
خشم تو خصم تست به تيرش جگر بدوز |
بر خود منه تهمتى از قتل اشكبوس |
|
|
اين شعر دلپذير مكرّر كن اى( فؤاد) |
تا جان دهد كلام نفيس تو در نفوس |
|
در پايان مناسب ديدم كه نامه شريفه حضرت امام حسن عسكرى ٧ را كه بجناب شيخ بزرگوار علىّ بن بابويه قمّى پدر شيخ صدوق رحمة اللَّه عليه مرقوم فرموده و در آن سفارش بسيار درباره نماز شب نموده بطور اجمال ياد كنم و چون تمام آن را در جلد اوّل گنجينه دانشمندان ص ٨٧ ياد كردهام هر كس خواهد بآنجا مراجعه كند.
و خلاصه آن اينست كه بعد از حمد و ثنا فرموده. سفارش ميكنم تو را اى شيخ مورد اعتماد و وثوق من اى ابو الحسن على بن حسين قمى كه خدا تو را موفّق بدارد بآنچه مورد رضايت اوست و از نسل فرزندان شايسته و صالح به رحمت خودش قرار دهد. تو را توصيه ميكنم بتقوا و پرهيزكارى و اقامه نماز و اداء زكاة زيرا نماز مانع زكاة قبول نميشود. و تو را توصيه ميكنم به اينكه از گناه مردم در گذرى و غيظ خود را فرو نشانى و صله رحم نموده و با برادرانت مواسات نمايى و در رفع حوائج آنها كوشش كنى در هر حال و با مردم خوش اخلاقى و امر بمعروف و نهى از منكر نمايى. خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: خيرى نيست در بسيارى آهسته گفتنهاى ايشان مگر كسى كه امر بصدقه يا معروف يا اصلاح بين مردم كند. و تو را سفارش ميكنم از همه گناهها دورى نمايى،
و عليك بصلاة اللّيل
بر تو باد بنماز شب چون البتّه پيامبر على( ع) را سفارش كرد و گفت
يا على عليك بصلاة اللّيل
( سه مرتبه) و كسى كه آن را سبك و سرسرى بگيرد از ما نيست پس بوصيّت من عمل كن و بتمام شيعيان ما بگو كه عمل كنند بر آن و بر تو باد بصبر و انتظار فرج و همواره شيعيان ما در حزن و اندوه هستند تا فرزندم( حضرت مهدى) ظاهر شود همان كس كه پيامبر مژده و بشارت او را داده و فرمود كه او زمين را پر از عدل و داد نمايد چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد پس صبر كن اى شيخ من و بهمه شيعيان هم امر بصبر نما فانّ الارض للَّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبه للمتّقين و السّلام عليك و على جميع- شيعتنا و رحمة اللَّه و بركاته حسبنا اللَّه و نعم الوكيل نعم المولى و نعم النّصير.
|
ويكه در شدّت فقرى و پريشان حال |
صبر كن كاين دو سه روزه بسر آيد معدود |
|
|
اما ترين البأس المسكين |
جاء الينا جائع حزين |
|
(
|
قد قام بالباب له حنين |
يشكو الى اللَّه و يستكين |
|
|
كلّ امرء بكسبه رهين |
اى فاطمه صاحب عقل و يقين. اى دختر بهترين تمام مردم. آيا نميبينى مسكين بيچاره را كه گرسنه و غمگين در خانه ما آمده و ناله ميكند و بخدا مينالد و شكايت ميكند. هر انسانى در گرو اعمالش ميباشد.
پس فاطمه سلام اللَّه عليها در پاسخ آن حضرت گفت:
|
امرك عندى يا ابن عم طاعة |
ما بى لئوم و لا ضراعة |
|
|
اعطيه و لا ندعه ساعة |
نرجو له الغياث فى المجاعة |
|
|
و نلحق الاخيار و الجماعة |
و ندخل الجنّة بالشّفاعة |
|
پسر عمو جان فرمان شما نزد من مورد اطاعت و مرا هيچ ملامت و ناراحتى نيست. آنچه دارم او را ميدهم و يك ساعت هم تأخير نمىاندازم اميد داريم براى دادرسى در حال گرسنگى، و ما ملحق ميشويم به نيكان، و جماعت پاكان و بشفاعت پيامبر٦ داخل بهشت ميشويم پس دادند بآن سائل نانهاى خود را و خوابيدند آن شب را، و جز آب خالص چيزى نچشيدند و چون صبح شد فاطمه عليها سلام صاع دوّم را آرد و خمير و پنج قرص نان ساخت و على ٧ نماز مغرب را با پيامبر ٦ خواند و بمنزل آمد كه افطار كند پس فاطمه ٣ نان جو و نمك زبر و آب خالص در پيش آن حضرت گذارد و چون همگى نزديك شدند كه تناول كنند يتيمى در خانه آمد و گفت السّلام عليكم يا اهل بيت محمّد. من يتيمى از اولاد مسلمين هستم پدرم در ركاب پيغمبر ٦ در روز احد شهيد شد مرا طعام دهيد خداوند شما را از غذاهاى بهشت اطعام كند. پس تمامى سهام خود را به يتيم دادند و گرسنه خوابيدند و جز آب خالص، چيزى نچشيدند. و چون روز سوّم شد فاطمه صاع سوّم را آرد و خمير و پنج قرص نان پخت و آن روز هم روزه گرفتند و على ٧ نماز مغرب را با پيغمبر گذارد و داخل منزل شد تا افطار كند و فاطمه آن نانها را با نمك درشت و آب خالص حاضر نمود تا ميل كند كه اسيرى درب خانه ايستاد و گفت السّلام عليكم يا اهل بيت النبّوه مرا طعام دهيد خداوند بشما طعام دهد. پس نانهاى خود را باو دادند و خود گرسنه خوابيدند و جز آب چيزى نچشيدند و چون روز چهارم شد على ٧ و حسن و حسين در حالى كه مانند جوجه ميلرزيدند، و فاطمه و فضّه با آنها توانايى رفتن نداشتند از ناتوانى و ضعف. پس پيامبر آمده گفت بار خدايا اينها خاندان منند كه از گرسنگى بخطر افتادند.
پروردگار من بر ايشان رحم فرما و ايشان را بيامرز. خدايا آنها را حفظ نما و فراموششان مكن. پس جبرئيل نازل شد و گفت اى محمّد خداوند تو را سلام ميرساند و ميفرمايد: دعاء تو را در باره آنها مستجاب كردم، و آنها را سپاس ميگويم و از آنها راضى هستم. و بخوان.( إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً) تا آنجا كه گويد( إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً) ..
( هل اتى) آيا به غير على ٧ فاطمه زهراء ٣ ترويج شد آيا در باره ديگرى سوره هل اتى آمده است.
مترجم گويد: آرى مطلب همين است اگر سياست شوم استعمارگران بگذارد و هر روز در گوشه و كنار جهان مصر و سوريه و حجاز و غيره بر عليه- شيعيان تبليغات سوء نكنند و افتراء بدامن پاك آنها نزنند و آنها را بدتر از يهود عنود معرّفى ننمايند. اكنون مىبينيد كه چگونه وهّابيت در كشور ما رخنه كرده و جوانان خام و ساده لوح ما را اغوا و منحرف نمودهاند. اهل سنّت خود ميدانند كه فرقه رستگار و ناجيه شيعيانند چنانچه مشايخ آنها ميدانستند و اعتراف ميكردند كه
على مع الحق و الحق مع على يدور حيث ما دار
و يا
على مع القرآن و القرآن مع على
يا حديث شريف ثقلين كه فرمود
انّى تارك فيكم- الثّقلين كتاب اللَّه و عترتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابدا
... و يا دهها و صدها حديث صحيح را در باره آن حضرت و ابو بكر علنا بالاى منبر ميگفت:
( اقيلونى) اقيلونى و لست بخير منكم و على فيكم يا عمر كرارا گفت لو لا علىّ لهلك عمر. با اين اعترافاتشان آن حضرت را كنار زده و حقّ او را جهرا غصب و موجب هزارها ستم و جنايت تا امروز شدند. در خطبه شقشقيه نهج البلاغه فرمود
لقد تقمّصها ابن ابى قحافه و انّه ليعلم انّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحى ....
هر آينه پسر ابى قحافه غصب خلافت نمود و لباس آن را در بر كرد و حال آنكه بطور قطع و يقين ميدانست مقام من از خلافت مقام ميله آسيا بست كه تا نباشد بگردش نيايد. بيش از اين اطاله ندهم فقط اين مطلب را بقصيده آقاى پيروى در فضائل آن حضرت و نزول سوره هل اتى در باره آن بزرگوار خاتمه ميدهم.
|
شير خدا و لنگر عرش خدا عليست |
مرآت حق و آينه حق نما عليست |
|
|
در روز حشر شافع امت محمّد است |
باب النّجاة سلسله انبياء عليست |
|
|
بعد از وجود اقدس خاتم حبيب حق |
بر كلّ جنّ و انس ملك رهنما عليست |
|
|
كفو بتول و صهر نبى باب مجتبى |
خونين جگر ز فاجعه كربلا عليست |
|
|
اوّل رجل كه دين محمّد٦ قبول كرد |
و ان دوّمين ز خمسه آل عبا عليست |
|
|
سوّم نفر كه مفتخر از او قبا شده |
شد منتظر نبى كه رسد از قفا عليست |
|
|
نفس نبى و باب علوم محمّد است |
چارم نفر كه رفته بزير كساء عليست |
|
|
در آيه شريفه تطهير كن نظر |
مقصود حق ز يذهب و ز انّما عليست |
|
|
زان ضرب شصت و كشتن بن عبد ود و كف نفس |
مخصوص آن حديث از مصطفا عليست |
|
|
گر افتخار ديگرى از بهر او نبود |
اين افتخار بس كه شه لا فتا عليست |
|
|
در جنگ بدر و غزوه خندق صف احد |
مردى كه بود در خور صد مرحبا عليست |
|
|
دست خدا كه فوق همه دستها بود |
دست على ولىّ خدا مرتضى عليست |
|
|
شاهى كه كرده است عطا در گه ركوع |
انگشترى خويش بفردى گدا عليست |
|
|
در موقع نماز و گه سجده نياز |
آن بندهاى كه شد بر مولى فنا عليست |
|
|
جنگ آورى كه تير ز پايش كشيدهاند |
و انگه نشد بدرد و الم آشنا عليست |
|
|
مردى كه دست رد زده بر سينه جهان |
بر آن عجوزه هيچ نكرد اعتنا عليست |
|
|
بخشندهاى كه كرده سفارش ز قاتلش |
بر جانشين خود حسن مجتبا عليست |
|
|
نام آورى كه وصف از حد فزون بود |
اوصاف او مفصّل و بى انتها عليست |
|
|
من را چه مايهايست كه مدح على كنم |
قرآن تمام وصف على هل اتا عليست |
|
|
از مشكلات خود نهراسيده( پيروى) |
زيرا كه يار و ياور و مشكل گشا عليست |
|
امام صادق ٧ بخالد بن جرير فرمود. اگر من نزد شما بودم هر روز بفرات آمده و شستشو ميكردم در آن. و روايات در مدح آن بسيار است و معجزهاى از امير المؤمنين ٧ در بحار و كتب معتبره راجع بفرات نقل شده كه مجال ذكر آن نيست.
ديگرى گويد:
|
هر كه را اسرار حقّ آموختند |
مهر كردند و دهانش دوختند |
|
از بعضى از اهل دل و حال شنيدم كه ميگفت يكى از بزرگان دائما ذكرش اين بود اى خر آدم نشدى اى خر آدم نشدى يكى از دوستان، و مريدان خاص او گفت وقتى باو اصرار كردم اين چه ذكريست. گفت تعهّد نما تا من زندهام اين راز را فاش نكنى پذيرفتم. گفت در نجف اشرف كه تحصيل ميكردم استادى داشتم كه بنام آخوند ملا حسينقلى همدانى كه مربّى اخلاق و عالم ربّانى و سالك حقيقى و داراى كرامات و صاحب مكاشفات، و منامات بود. ما ميديديم هر وقت بحرم مطهّر امير المؤمنين على عليه صلوات المصلّين مشرّف ميشد با آداب خاص و خضوع و خشوع مخصوص ميرفت و وقتى بيرون ميآمد عبا بسر انداخته و سر بزير افكنده و بعجله بمنزل خود ميرفت و ما از نحو تشرّف و از اين وضع برگشت ايشان تعجّب ميكرديم تا روزى در صحن مطهّر كه مراقب ايشان بودم وقتى با آن كيفيّت بيرون آمد و بشتاب ميرفت كه سر راه بر او گرفته و او را سوگند بصاحب قبر مطهّر علوى على مشرفها السّلام دادم كه( علّت آن گونه تشرّف و اينگونه مراجعت چيست.
گفت امّا آن گونه تشرّف وظيفه هر كسى است كه عارف بمقام ولىّ اللَّه اعظم امير المؤمنين ٧ باشد كه با كمال خضوع و خشوع مشرّف گردد. و امّا علّت اينگونه مراجعت براى اينست كه اثر تشرّف با معرفت بحضور و پيشگاه حضرت على ٧ عوض شدن و رنگ ولايت گرفتن و باز شدن چشم، و گوش ملكوتى است و چون حقايق و بواطن اشياء و اشخاص منكشف و مكشوف ميگردد برايم نميخواهم چشمم بيكى از دوستانم بيفتد كه مبادا آنها را بغير صورت ظاهر ببينم پس گفتم قهرا از آنها كدورت و تنفّرى حاصل شود و بايد با مردم زندگى كنم.
پس گفتم استاد سؤال ديگرى دارم و شما را قسم بحقّ على عليه- السّلام ميدهم كه جواب مرا بدهيد. گفت به پرس. گفتم مرا بچه صورت ميبينى. بسيار ناراحت شد و گفت اگر قسم نداده بودى نميگفتم. تو را به صورت خر ميبينم. و چون بخود مراجعه كردم ديدم راست ميگويد. صفت بهيميّت خرى در من موجود است. براى همين از آن تاريخ همواره بنفس خويش خطاب ميكنم اى خر آدم نشدى. اى خر آدم نشدى.
و اين مترجم از اين قبيل قضايايى از بزرگان اطّلاع دارم كه مجال ذكر آن نيست و حديث ابو بصير و حضرت صادق ٧ در عرفات و يا منى معروف است كه ميگويد: گفتم يا بن رسول اللَّه ما اكثر الحجيج، چه اندازه حاجى زياد است امام فرمود:
( ما اقلّ الحجيج و اكثر الضجيج)
چه مقدار حاجى كم و سرو صدا زياد است تعجّب كردم. امام ٧ تصرّف در چشم من نموده ديدم حيوانات وحشى و اهلى از درّندهگان و غيره زياد ولى انسان و حاجى حقيقى بسيار كم است.
هر كس از مردم سؤال كند او را محروم نمايند ولى آنكه از خدا خواهد نااميد نشود.
|
باللّه يدرك كلّ خير |
و القول فى بعضه تلغيب |
|
قسم بخدا كه بهر خيرى ميرسد. و قول در بعضى از آن فاسد است.
|
و اللَّه ليس له شريك |
علام ما اخفت القلوب |
|
و براى خدا شريكى نيست. براى چه دلها ميترسد.
|
خواست گر روزى رود از اين سرا با زاد و توشه |
بهتر از حبّ على در دست خود كالا ندارد |
|
|
روز رستاخيز مغزش از حرارت مىگدازد |
هر كه در( ظل همايون على) مأوى ندارد |
|
|
گر نباشد در كفش پروانه امضاء مولى |
راه بر او بسته جا در عالم بالا ندارد |
|
|
چون بخواهد بار يا خود را رساند هاتف غيب |
بانگ بر او ميزند پروانهات امضاء ندارد |
|
|
با كلام اللَّه ناطق هر كه در افتد ور افتد |
نيست ترديدى در آن امروز يا فردا ندارد |
|
|
ذات بى همتايى تفسير قرآن مجيدش |
در همه كون و مكان جز چارده دانا ندارد |
|
|
واى بر آن كس كه خرماى فدك را خورد وز ان پس |
با وقاحت گفت حقّى حضرت زهرا ندارد |
|
|
جاى مولى را گرفت و برد اين حق مسلّم |
در مقام باز پرسى فرصت حاشا ندارد |
|
|
( پيروى) هر كس ولاى مرتضى را كرد انكار |
جاودان در دوزخ است و هيچ استثنا ندارد |
|
در تفسير برهان- در ذيل آيه( وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً) گويد ترابيّا يعنى علويّا گفت رسول خدا ٦ امير المؤمنين عليه- السّلام را كنيه ابو تراب داد.
شيخ صدوق باسنادش از ابى بصير از حضرت صادق ٧- روايت نموده كه فرمود: در تفسير آيه(يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً) يعنى علويّا كه دوست ميداشتم و پيروى ميكردم ابو تراب( على ٧) را.
محدّث بحرينى در تفسير مزبور گويد: در باطن تفسير اهل بيت رسالت : آمده. چيزى كه تأييد ميكند اين تأويل را در تأويل قول خدا(أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً)) امّا كسى كه ستم و ظلم نمايد. پس بزودى برگشت ميكند بسوى پروردگارش. پس او را عذاب ميكند او را عذاب سختى. گويد: او را بسوى امير المؤمنين ٧ بر ميگردانند. پس او را عذاب سختى مينمايد تا اينكه ميگويد اى كاش من تراب يعنى از شيعيان ابو تراب بودم و ربّ هم در اينجا بمعناى صاحبست و نيز ابن بابويه باسنادش از طرق عامّه از عباية بن ربعى نقل نموده كه گفت: گفتم به عبد اللَّه بن عبّاس چرا رسول خدا ٦ على ٧ را كنيه ابو تراب داد. گفت براى اينكه او صاحب زمين و حجّت خدا بر اهل زمين است و بقاء زمين و سكون آن بسبب و وجود آن بزرگوار است.
حافظ گويد:
|
ز نام اوست معلّق سماء و كرسى و عرش |
ز ذات اوست مطبق زمين چنين هنجار |
|
ابن عبّاس گويد: شنيدم رسول خدا ٦ ميفرمود:
وقتى كه روز قيامت ميشود و كافر مىبيند آنچه خداوند تبارك و تعالى براى شيعيان على ٧ از ثواب و تقرّب و كرامت مهيّا نموده. ميگويد اى كاش من تراب يعنى از شيعه على ٧ بودم. و اين است قول خداى عزّ و جلّ:( وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً).
و بعد از آن اين بيت است.
|
ابصر خربان فضاء فانكدر. |
خربان جمع خرب و آن پرندهاى است كه باو حبارى و در فارسى قمرى گويند.« شعرايى»
|
عجب دارم از يك دو تن جيب بر |
كه خود را بجاى وصىّ جا زدند |
|
|
سرش گرم تدفين جسم تو بود |
كه جيب او را جيب برها زدند |
|
|
چو جيب على جيب اسلام بود |
دو تن جيب بر جيب مولا زدند |
|
|
پس از اين شبيخون و اين دستبرد |
سرى هم سوى حقّ زهرا زدند |
|
|
فدك را زدند جيب برها به جيب |
چه نيرنگ بر آل طاها زدند |
|
|
چو بگرفت از جيب بر حق خويش |
عيان دستها بهر يغما زدند |
|
|
گرفتند از او سند را به زور |
چه لطمه به امّ ابيها زدند |
|
|
فشردند در بين ديوار و در |
چو شد كودكش سقط حاشا زدند |
|
|
مخور( پيروى) غصّه جيب خويش |
چه اسلام را جيب يك جا زدند |
|
|
نام ناميش حسن خلق گراميش حسن |
پاى تا فرق حسن بلكه حسن در حسنست |
|
|
رو حسن موى حسن خوى حسن بو حسن |
يك جهان كشور حسنست كه در يك بدنست |
|
ابن مغازلى شافعى در مناقبش از پيغمبر٦ روايت نموده كه فرمود هر كس حسنم را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كس بخواهد خدا را ملاقات كند با روشنى چشم حسنم را دوست بدارد.( مترجم)