با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٦ - منطق ابن عمر
مخالفت قلمداد كردهاند سخن قابل اعتنايى نيست. زيرا هيچ كجاى زندگى ابن عمر نشان نمىدهد كه وى موضع مخالف و جدّى داشته است. بلكه هر كجا صحنهاى از مبارزه صادقانه بود وى در آنجا غايب بود.
چنانچه به كنه رفتار عبداللّه عمر دقت شود، روشن مىگردد كه وى از همان آغاز به شدّت به جريان نفاق كه حزب سلطه آن را رهبرى مىكرد وابسته بود؛ و پيوسته، حتى در دوران رهبرى معاويه و يزيد، نيز در خدمت اين حزب بود. حقيقت ابن عمر اين است، حال ممكن است در ظاهر روابط حسنهاى هم با سران مبارزه به طور عام و امام حسين (ع) به طور خاصّ، به تكلّف داشته باشد. معاويه در يك وصيت بى پرده به يزيد حقيقت ابن عمر را آشكار مىكند و مىگويد: «امّا ابن عمر با تو است، پس ملازم او باش و او را وامگذار.» [١]
در اين ديدار نيز ديده مىشود كه ابن عمر، به طور غير مستقيم از زبان امويان صحبت مىكند. معاويه كه بانى اشاعه تفكر جبرگرايى بود به مردم چنين القا كرد كه حكومت وى بر مردم و رفتارش با آنها قضاى غير قابل تغيير خداوند است و مردم به ناچار بايد تابع اين اراده خداوندى باشند. او همچنين از طريق وُعّاظ السّلاطين- مانند ابن عمر- در ميان مردم پخش كرد كه خداوند براى خاندان پيامبر (ص) آخرت را مىخواهد نه دنيا را. به اين معنا كه خداوند نخواسته است اين برگزيدگان حكومت كنند. از اين رو به خاطر چيزى بهتر، حكومت را از آنان گرفته است.
شگفت اينجا است كه ابن عمر در اوج تلاش خود- در راستاى اجراى فرمان امويان- براى جلوگيرى امام از ادامه سفر به سوى عراق، خود را فراموش كرده از ياد مىبرد كه او با يكى از افراد خاندان پاك پيامبر صحبت مىكند- كسانى كه آنان با قرآن هستند و قرآن نيز با آنها است و از آنها جدا نمىشود و از همه مردم به خواست خداوندى در تشريع و تكوين آگاهترند- و به امام (ع) مىگويد: به خدا سوگند، هيچ كدام از شما هرگز به حكومت نخواهيد رسيد، وى با اين سخن خود با صريح آيههاى قرآنى و احاديث متواتر نبوى مخالفت مىورزد. زيرا دست كم همه امت اسلامى بر اساس فرمايش رسول گرامى (ص) بر اين
[١] أمالى صدوق، ص ١٢٩، مجلس سىام، شماره ١.