با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٠ - ١ - بستان بنى عامر(يا ابن عامر)
سرزمين حلّ (بيرون از حرم) در آنجا ديدار كرد. از زبان فرزدق نقل شده است كه گفت:
در سال شصت همراه مادرم به حج رفتم. در حالى كه مهار شترش را داشتم و وارد حرم گشتم. حسين بن على را در بيرون از مكّه، مسلّح به شمشير و سپر ديدم و گفتم: اين كاروان از كيست؟ گفتند: از حسين بن على (ع)، نزد آن حضرت رفتم و پس از سلام گفتم: خداوند هرچه مىخواهى به تو عطا كند. و همه آرزوهايت را برآورده سازد. پدر و مادرم فدايت باد اى فرزند رسول خدا، چرا با اين شتاب حجّ را ترك مىگويى؟!
فرمود: اگر شتاب نمىكردم گرفتار مىشدم. [١] سپس به من فرمود: تو كيستى؟ گفتم:
مردى از عرب؛ به خدا سوگند بيش از اين از من نپرسيد ...! سپس به من فرمود: از مردمى كه پشت سر نهادهاى برايم بگو.
گفتم: از فردى آگاه پرسيدى؛ دلهاى مردم با تو است ولى شمشيرهايشان بر روى تو كشيده است. [٢] و قضا از آسمان فرود مىآيد و خداوند هرچه خواهد مىكند!
[١] امام با اين سخن به نقشه يزيد براى ربودن يا كشتن وى در مكّه مكرّمه اشاره مىفرمايد.
[٢] اين مشهورترين تعبيرى است كه حالت ضعف روحى و دوگانگى شخصيت امت و به ويژه كوفيان را بازگو مىكند. بلكه تعبيرى است براى نشان دادن نهايت اين بيمارى كه انسان كسى را كه دوست مىدارد، با شمشير آن كس كه او را دوست نمىدارد، بكشد.