با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٢ - دستگيرى هانى بن عروه
گفت: اى عمو، به خدا سوگند من هيچ بر تو بيمناك نيستم. به دل خويش بد راه مده.
حسان نمىدانست كه عبيداللّه به چه منظور در پى هانى فرستاده است.
هانى آمد و در حالى كه مردم نزد عبيداللّه بودند بر وى وارد شد. عبيداللّه با مشاهده او گفت: خائن با پاى خويش آمد. [١]
چون به ابن زياد نزديك گرديد، در حالى كه شريح قاضى [٢] نيز نزدش بود. رو به هانى كرد و گفت:
اريد حياته و يريد قتلى عذيرك من خليلك من مراد
من زندگى او را مىخواهم و او اراده كشتن مرا دارد؛ عذر خود را نسبت به دوست مرادى خود بياور.
از آنجا كه عبيداللّه در آغاز ورودش نسبت به هانى مهربان بود و او را اكرام مىكرد، وى گفت: اين چه سخن است يا امير!؟
گفت: هانى بن عروه ساكت باش، اين كارها چيست كه در خانهات بر ضدّ اميرالمؤمنين و عامه مسلمانان انجام مىدهى؟ مسلم بن عقيل را آورده و در خانهات جاى دادهاى و براى او مرد و سلاح گرد مىآورى و گمان مىكنى كه اينها بر من پوشيده است!؟
گفت: من چنين كارى نكردهام و مسلم نزد من نيست.
گفت: چرا، تو اين كار را كردهاى.
پس از آن كه اين سخن زياد ميان آنها رد و بدل شد و هانى همچنان انكار مىكرد و نمىپذيرفت، ابن زياد معقل جاسوس را فراخواند. چون مقابلش ايستاد، خطاب به هانى گفت: آيا او را مىشناسى؟ گفت: آرى!
در اين هنگام هانى دريافت كه او جاسوس بوده و اخبارشان را به ابن زياد گزارش داده است. او لختى به كلى گيج شد. سپس به خود آمد و گفت: از من بشنو و گفتارم را باور كن.
[١] «أتَتكَ بِخايِنِ رِجُلاه»! اين مثلى است معروف و سماوى آن را «أتَتْكَ بحائن رجلاهُ تسعى» نقل كرده است؛ و حاين به معناى مرده است؛ كه معنايش مىشود: مردهاى با پاى خود آمد.
[٢] زندگينامه مفصل شريح قاضى در جلد دوم گذشت.