با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٧ - جستوجو براى يافتن جاى مسلم بن عقيل(ع)
و برو و مسلم بن عقيل را بجوى و تا مىتوانى خود را طرفدار او وانمود كن.
معقل رفت و نمىدانست چگونه به مقصود نايل آيد. با همين حال وارد مسجد اعظم كوفه شد. در اين هنگام چشم او به مردى افتاد كه در كنار يكى از ستونهاى مسجد، فراوان نماز مىخواند. با خود گفت: اين شيعيان هستند كه نماز بسيار مىخوانند. به گمانم او از شيعيان باشد. آنگاه نشست و پس از اتمام نماز او، برخاست و به وى نزديك شد و كنارش نشست و گفت: فدايت گردم، من مردى از اهل شام هستم. از موالى ذى الكلاع، خداوند نعمت دوستى اهلبيت پيامبر (ص) و دوستى دوستانشان را به من ارزانى داشته است.
سه هزار درهم همراه من است كه دوست دارم آن را به يكى از آنها كه شنيدهام به اين شهر آمده است و براى حسين بن على (ع) تبليغ مىكند برسانم. ممكن است مرا راهنمايى كنى تا اين مال را به او برسانم، تا در پيشبرد كار خويش از آن كمك بگيرد و به هر يك از شيعيان خويش كه بخواهد بدهد؟
مرد گفت: چرا از ميان جماعت حاضر در مسجد به سراغ من آمدهاى؟!
گفت: زيرا در تو سيماى نيكوكاران را ديدم و اميد بردم كه از دوستداران اهلبيت پيامبر خدا (ص) باشى.
مرد گفت: درست آمدهاى. من مردى از برادران توام و نام من مسلم بن عوسجه است.
از ديدنت شادمانم و از احساسى كه نسبت به تو داشتم ناراحتم. من از شيعيان اين خاندانام.
چون از ابن زياد ستمگر بيمناكم با من عهد و پيمان خدايى ببند كه اين موضوع را از همه مردم پوشيده بدارى.
معقل نيز خواستهاش را برآورده ساخت!
مسلم بن عوسجه به او گفت: امروز برو و فردا به منزل من بيا تا همراهت نزد دوستمان- مسلم بن عقيل- برويم و تو را به او برسانم.
شامى رفت. شب را خوابيد و بامدادان به منزل مسلم بن عوسجه رفت. مسلم او را نزد مسلم بن عقيل برد و داستانش را باز گفت. مرد شامى مال را به مسلم داد و با او بيعت كرد.
مرد شامى همه روز نزد مسلم بن عقيل مىرفت و همه روز را آنجا بود. همه اخبار را كسب مىكرد و شبانه و در تاريكى نزد عبيداللّه مىرفت و داستان گفتار و كردار