با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٥ - قتل عبدالله بن يقطر
چون در مقابل ابن زياد ايستاد گفت: نامت چيست؟
گفت: عبداللّه بن يقطين. [١]
گفت: اين نامه را كه به تو داده است؟
گفت: زنى كه او را نمىشناسم!
ابن زياد خنديد و گفت: يكى از اين دو راه را اختيار كن: يا اين كه به من مىگويى نامه را چه كسى به تو داده است و يا آن كه كشته مىشوى!
گفت: درباره نامه چيزى به تو نخواهم گفت؛ ولى از قتل ناخشنود نيستم، زيرا كسى كه به دست تو كشته شود پاداش او نزد خداوند از همه كشته شدگان بيشتر است!
آنگاه فرمان داد تا او را گردن زدند. [٢]» [٣]
شيخ محمد سماوى گويد: «ابن قتيبه و ابن مسكويه نوشتهاند: آن كسى كه حسين (ع) او را فرستاد، قيس بن مسهّر بود ... و عبداللّه بن يقطر را حسين (ع) همراه مسلم فرستاد. مسلم پس از مشاهده بى وفايى مردم، پيش از ماجراهايى كه بر خودش گذشت، عبداللّه را سوى امام (ع) فرستاد تا آنچه را كه براى او پيش آمده است به اطلاع برساند. ولى حصين او را دستگير كرد و آن اتفاقاتى كه ذكر كرديم برايش پيش آمد.» [٤]
[١] بدون شك نام يقطين در اين جا تصحيف نام يقطر است (و تصحيف در اين موارد به ويژه در نسخههاى خطى فراوان است)، زيرا نام يقطين جز در كتاب تسلية المجالس نيامده است. چنان كه نام پدر عبداللّه در روايت ابن شهر آشوب (ج ٤، ص ٩٤) در روايتى مشابه، يقطر است، نه يقطين. از اين گذشته، خودروايت كتاب تسلية المجالس يادآور مىشود كه اين عبداللّه مردى از اهل مدينه است، در حالى كه تاريخ از شهيدى از اهل مدينه (بجز بنىهاشم) با اين نام مگر عبداللّه بن يقطر، ياد نكرده است.
[٢] در روايت الارشاد، ص ٢٠٣ و تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٠٣، آمده است كه ابن يقطر فرستاده امام به سوى مسلم بن عقيل بود و ابن زياد به او گفت: بر قصر بالا برو و دروغگوى پسر درغگو را لعنت كن. آنگاه فرود آى تا درباره تو بينديشم. او بر قصر بالا رفت. چون به مردم مشرف شد، گفت: «اى مردم، من فرستاده حسين، فرزند فاطمه، دختر رسول خدا، به سوى شمايم تا او را بر ضد پسر مرجانه و پسر سميّه، ناكس فرزند ناكس، يارى دهيد و پشتيبانى كنيد» به فرمان عبيداللّه او را از بالاى قصر به زمين افكندند. استخوانهايش شكست و اندك رمقى در او باقى ماند. عبدالملك بن عميد لخمى (قاضى و فقيه كوفه) آمد و با كارد سرش را بريد. چون او را نكوهش كردند، گفت: خواستم او را آسوده كنم! (ر. ك: ابصار العين، ص ٩٣).
[٣] تسلية المجالس، ج ٢، ص ١٨٢.
[٤] ابصارالعين، ص ٩٤.