با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٨ - ناشناسى كه در تاريكى وارد شهر شد!
عبيداله در نزديكى كوفه فرود آمد تا شب هنگام وارد شهر شود؛ و مردم شهر گمان كردند كه او حسين (ع) است. [١] او عمامه سياه بسته و نقاب زده بود. مردم كه با شنيدن خبر آمدن حسين (ع) منتظر قدوم ايشان بودند، با ديدن عبيداله پنداشتند كه او حسين (ع) است. عبيداله بر هر گروهى كه مىگذشت بر او سلام مىكردند و مىگفتند: «اى فرزند رسول خدا (ص) خوش آمدى، مقدمتان مبارك!» [٢] خوشحالى و خوش آمد گويى آنان به امام حسين، او را ناراحت ساخت.
چون در پناه تاريكى به شهر درآمد، مردم گمان كردند كه او امام (ع) است. «زنى گفت: اللّه اكبر، به خداى كعبه سوگند كه فرزند رسول خدا (ص) است! مردم فرياد برآوردند و گفتند: ما بيش از چهل هزار تن با تو همراهيم، جمعيّت چنان بر وى ازدحام كردند كه به گمان اين كه او حسين (ع) است، دم مركبش را گرفتند ...» [٣]
«عبيداللّه شبانه خود را به قصر رساند؛ و گروهى از مردم نيز همراهش بودند كه شك نداشتند كه او حسين (ع) است. نعمان بن بشير در را بر روى او و نزديكانش بست. برخى همراهان عبيداللّه صدا زدند كه در را باز كند. نعمان به آنان نزديك شد و به گمان اين كه او حسين (ع) است، گفت: تو را به خدا سوگند بازگرد. به خدا سوگند من امانتم را به تو نخواهم داد. من به جنگ با تو نيازى ندارم، اما عبيداللّه سخن نمىگفت تا اين كه نزديكتر شد و نعمان نيز خود را به آستانه در نزديكتر كرد. آنگاه عبيداللّه گفت: در بگشاى، خدا كارت را نگشايد، كه شبت به درازا كشيد.
يكى از كوفيان كه به هواى حسين (ع) به دنبالش آمده بود، با شنيدن صداى عبيداللّه گفت: اى مردم به خداى يگانه سوگند كه او پسر مرجانه است!
[١] در مثير الاحزان (ص ٣٠) آمده است: «تا آن كه شب فرا برسد و مردم نپندارند كه او حسين (ع) است.» ولى ما نقلى را كه مجلسى از مثيرالاحزان گرفته است مىپذيريم (بحار، ج ٤٤، ص ٣٤٠) و اين قول درستتر است. شبلنجى در نورالابصار (ص ١٤٠) گويد: «چون عبيداله به كوفه نزديك شد، شبانه و به طور ناشناس به شهر درآمد و مردم پنداشتند كه او حسين است. وى از سوى باديه و در لباس اهل حجاز به شهر درآمد ...»
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨١؛ الارشاد، ص ١٨٧.
[٣] مثيرالاحزان، ص ٣٠.