با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٧ - ناشناسى كه در تاريكى وارد شهر شد!
در نقل ديگرى آمده است كه يزيد خطاب به عبيداللّه زياد نوشت: «از ميان روزگاران، روزگار تو و از ميان شهرها، شهر تو به حسين مبتلا گشته است ... مسلم بن عقيل را مانند مهرهاى بجوى. چون بر او دست يافتى از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد او را بكش و بدان، در اجراى فرمانى كه به تو دادهام هيچ عذرى ندارى ...» [١]
در نقل ديگرى آمده است: «... من هيچ كس را جسورتر از تو براى از ميان بردن دشمنانم نمىشناسم، چون نامهام را خواندى همان لحظه و ساعت حركت كن. مبادا سستى و كندى كنى. بكوش و از نسل على بن ابىطالب يك تن را زنده مگذار! مسلم بن عقيل را بجوى و سرش را نزد من بفرست.» [٢]
ناشناسى كه در تاريكى وارد شهر شد!
عبيداللّه زياد به محض دريافت نامه يزيد، كه باهلى برايش آورد، فرمان داد مقدمات سفر به كوفه را براى فرداى آن روز فراهم كنند. [٣] او پس از دريافت نامه تنها يك روز در بصره ماند و در همان روز هم سليمان بن رزين، پيك امام حسين (ع) نزد اشراف بصره و سران اخماس را به قتل رساند؛ و طى خطابهاى مردم بصره را تهديد كرد و از تفرقه و شايعه پراكنى بر حذر داشت و با تهديد از آنان خواست كه دست به چنين كارهايى نزنند.
آنگاه عبيداللّه زياد، همراه مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى [٤] و خدم و حشم و خانوادهاش از بصره بيرون آمد. شريك شيعه بود. گويند: «پانصد تن با وى همراه بودند كه خود را بر زمين مىانداختند. نخستين كسى كه از ميان مردم كه خود را بر زمين افكند، شريك بود. وى اميد داشت كه با اين كار عبيداله متوقف شود و حسين (ع) پيش از او به كوفه برسد. ولى عبيداله معطل هيچ كدامشان نگشت ...» [٥]
[١] تسلية المجالس، ج ٢، ص ١٨٠.
[٢] مقتل الامام الحسين (ع)، شيخ محمدرضا طبسى، مخطوط، ص ١٣٧.
[٣] ر. ك: الارشاد، ص ١٨٧.
[٤] شريك بن حارث (الأعور) همدانى: زندگى نامهاش در جزء دوم (ص ١٥٩) گذشت.
[٥] الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٣٨٨.