با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٤٠ - خبر قتل قيس بن مسهر صيداوى
حرّ بن يزيد پيش رفت و گفت: اينها كه از كوفه آمدهاند در زمره همراهان تو نيستند و من يا آنها را زندانى مىكنم و يا باز مىگردانم!
حسين (ع) گفت: از آنها همانند خويش دفاع مىكنم! اينان يار و پشتيبان من هستند. تو به من قول دادى كه تا رسيدن نامه ابن زياد متعرض من نشوى!
گفت: بله، ولى اينها با تو نيامدهاند!
فرمود: آنها ياران من و به منزله كسانى هستند كه با من آمدهاند. يا به پيمانى كه ميان من و تو بود عمل مىكنى و يا آن كه با تو پيكار مىكنم!
و حرّ دست از آنان برداشت.
خبر قتل قيس بن مسهّر صيداوى
آنگاه حسين (ع) گفت: با من از خبر مردى كه پشت سر نهادهايد، بگوييد. مجمع بن عبداللّه عائذى- يكى از آن چهار تنى كه آمده بودند- گفت: بزرگان قوم را رشوههاى كلان دادهاند و جوالهاشان را پر كردهاند. دوستى آنان را به خود جلب مىكنند و به صف خودشان مىبرند. آنان بر ضد تو همدستند!
ديگر مردم، دلهاشان به تو مايل است ولى، فردا شمشيرهاشان بر روى تو كشيده مىشود!
فرمود: بگوييد از پيكى كه نزدتان فرستادهام چه خبر داريد؟
گفتند: او كه بود؟
فرمود: قيس بن مسهّر صيداوى
گفتند: بله، حصين بن نمير او را دستگير كرد و نزد ابن زياد برد، ابن زياد به او فرمان داد كه تو را و پدرت را لعنت كند. ولى او بر تو و پدرت درود فرستاد و ابن زياد و پدرش را لعنت كرد و مردم را به يارى تو خواند و از آمدنت به آنان خبر داد. سپس به فرمان ابن زياد او را از بالاى قصر به زير افكندند.
اشك در چشمان حسين (ع) جارى شد و نمىتوانست خوددارى كند. سپس گفت:
«... فَمِنهُم من قضى نحبه و منهم من ينتظر» (احزاب/ ٢٣)؛ برخى از ايشان مردند و برخى در