با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣١ - نافع بن هلال جملى كيست؟
تشنه شدند «برادرش عباس بن على را فرا خواند و او را با بيست مشك در رأس سى سوار و بيست پياده اعزام كرد. آنان آمدند و شبانه خود را به آب رساندند؛ و نافع بن هلال جملى با پرچم پيشاپيش آنان در حركت بود. عمرو بن حجّاج زبيرى پرسيد: كيستى اى مرد؟ چرا به اينجا آمدهاى؟
گفت: آمدهايم تا از اين آبى كه ما را از آن بازداشتهايد بنوشيم!
گفت: بنوش، گواراى وجود!
گفت: نه به خداسوگند، تا هنگامى كه حسين (ع) و اين يارانش كه مىبينى تشنه باشند، قطرهاى از آن ننوشم؛ در اين هنگام ديگر ياران عمرو بن حجّاج سر رسيدند.
عمرو گفت: اينان حق نوشيدن آب ندارند. ما در اينجا مأموريت داريم كه نگذاريم آب بنوشند.
چون يارانش نزديك شدند، نافع به پيادگان گفت: مشكهاتان را پر كنيد. پيادهها يورش بردند و مشكهاشان را پر كردند. عمرو بن حجّاج زبيرى و يارانش بر آنان حمله بردند.
عباس بن على و نافع بن هلال نيز حمله كردند و آنان را پس زدند و آنگاه به خيمهگاه بازگشتند ...» [١]
شب عاشورا امام حسين (ع) در دل شب از خيمه گاه بيرون آمد تا از تپهها و موانع سركشى كند. نافع بن هلال جملى نيز به دنبال وى رفت، وقتى حسين (ع) دليل آمدنش را پرسيد گفت: از رفتن شما به سوى لشكر اين سركش ترسيدم. حسين (ع) فرمود: بيرون آمدم تا اين پستى و بلندىها را وارسى كنم، زيرا بيم آن داشتم روزى كه ما و آنان به يكديگر حمله مىكنيم، در اين پستى و بلندىها كمينگاهى براى حمله اسبان باشد كه ما از آنان بى خبر مانده باشيم.
سپس امام (ع) در حالى كه دست نافع را گرفته بود بازگشت و گفت: آن، آن! به خدا سوگند پيمانى است تخلفناپذير. سپس به نافع گفت: آيا نمىخواهى كه در اين تاريكى شب بروى و از ميان اين دو كوه جان خويش را به دربرى؟
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣١٢.