با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨٢ - پيوستن زهير بن قين به كاروان حسينى
سپس به زنش گفت: من تو را طلاق دادم! همراه برادرت به خانهات برو كه من قصد دارم همراه حسين (ع) كشته شوم!
آنگاه به ياران همراه خويش گفت: هر كس دوستدار شهادت است بماند و هر كس دوست نمىدارد برود!
هيچ يك از آنها با او نماند، بلكه همراه زن و برادر زنش رفتند تا به كوفه وارد شدند. [١]
طبرى به نقل مردى از بنى قاره گويد: همراه زهير بن قين، پا به پاى حسين (ع) از مكّه مىآمديم. بدتر از هر چيز براى ما اين بود كه با حسين در يك جا منزل كنيم! از اين رو هرگاه حسين حركت مىكرد، زهير فرود مىآمد و هرگاه حسين فرود مىآمد، زهير حركت مىكرد. تا آن كه روزى به منزلگاهى رسيديم و ناچار شديم در آنجا فرود آييم. حسين در كنارى و زهير در كنارى ديگر منزل كرد. ما در حال غذا خوردن بوديم كه پيك حسين آمد و سلام كرد سپس داخل شد و گفت: اى زهير بن قين، حسين مرا فرستاده است كه نزدش بروى.
گويد: همه آنچه را به دست داشتند افكندند، به طورى كه گويى بر سر ما پرنده نشسته است! [٢]
طبرى در ادامه داستان مىگويد: ابومخنف گويد: دلهم، دختر عمرو، همسر زهير بن قين به من گفت: من به زهير گفتم: آيا فرزند رسول خدا در پىات فرستاده است و تو نمىروى؟ سبحان اللّه. برو و سخن او را بشنو و آنگاه بازگرد.
گويد: زهير نزد امام (ع) رفت و اندكى نگذشت كه با شادمانى و چهرهاى درخشان بازگشت. آنگاه فرمان داد كه خيمه و بار و بنهاش را كندند و نزد حسين (ع) بردند. آنگاه به همسرش گفت: تو مطلقه هستى! نزد خويشاوندانت برو. من دوست ندارم كه از سوى من جز خير چيزى به تو برسد!
[١] الاخبار الطوال، ٢٤٦- ٢٤٧.
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٠٣.