با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٧ - افتخار به هنگام مرگ
سپس ابن زياد او را به درون كاخ برد و مردى از اهل شام را كه مسلم ضربتى سخت به او زده بود فرا خواند و گفت: مسلم را بگير و به بالاى قصر ببر؛ و با دست خويش او را گردن بزن تا درمان غم سينهات باشد!» [١]
نخستين شهيد نهضت حسينى از بنى هاشم
مسلم بن عقيل را به بالاى قصر بردند. او در آن حال تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد و مىگفت: خداوندا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند و رهايمان كردند، خود داورى فرما.
او پيوسته بدين حال بود تا آن كه وى را بالاى قصر بردند و آن شامى آمد و آن حضرت را گردن زد.» [٢]
در روايت طبرى آمده است: ابن زياد گفت: آن كسى كه ابن عقيل بر سر و شانهاش زده كجاست؟ چون او را آوردند، عبيداللّه گفت: بالا برو و تو او را گردن بزن. او را بالا بردند و در حالى كه تكبير سر مىداد و بر فرشتگان خداوند و پيامبرانش درود مىفرستاد و مىگفت: پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند داورى فرما. مسلم را به جايى مشرف به بازار قصابان [٣] امروز بردند و گردن زدند و پيكرش را در پى سرش افكندند!» [٤]
افتخار به هنگام مرگ
بكير بن حمران احمدى، قاتل مسلم، فرود آمد. ابن زياد گفت: او را كشتى؟ گفت: بله.
گفت: هنگامى كه او را بالا مىبرديد چه مىگفت؟ گفت: تكبير و تسبيح مىگفت و استغفار مىكرد. چون او را نزديك آوردم كه بكشم گفت: پروردگارا ميان ما و مردمى كه ما را فريفتند، به ما دروغ گفتند و ما را خوار كردند و ما را كشتند داورى فرما! گفتم: پيش بيا.
[١] الفتوح، ج ٥، ص ٩٧- ١٠٣؛ و ر. ك: مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٣٠٤- ٣٠٦.
[٢] الفتوح، ج ٥، ص ١٠٣.
[٣] الارشاد، (ص ١٩٩): «در جاى كفاشان»
[٤] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٩١.