با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٦ - گفتار حق و شجاعانه، كاخ تباهى و گمراهى را به لرزه مىافكند
و ما كار نداريم كه خداوند مىخواهد با جنازه تو چه كند! [١] اما حسين، اگر نزد ما نيايد ما او را نمىآوريم و اگر آهنگ ما كرد دست از او بر نمىداريم! ولى اى پسر عقيل مىخواهم بدانم چرا به اين شهر آمدى؟ و مردم را متفرق و پراكنده ساختى و آنان را به جان يكديگر انداختى؟
مسلم گفت: من براى چنين كارى به اين شهر نيامدم. ليكن شما منكر را آشكار ساخته، معروف را پنهان كردهايد و بدون رضايت مردم بر آنان حكم مىرانيد و آنان را وادار به كارى كه خدا فرمان نداده است مىكنيد و در ميان آنها مانند قيصر و كسرى رفتار مىكنيد.
ما آمديم تا آنان را امر به معروف و نهى از منكر كنيم و آنها را به كتاب خدا و سنّت پيامبر دعوت كنيم. ما شايسته اين كار بوديم و از هنگام شهادت على بن ابىطالب خلافت از آن ما بوده و پيوسته نيز از آن ماست. ليكن آن را به زور از ما گرفتند، زيرا شما نخستين كسانى هستيد كه بر امام هدايت خروج كرديد و ميان مسلمانان تفرقه افكنديد و حكومت را به غصب گرفتيد و با صاحبان حكومت با ظلم و تجاوز منازعه كرديد. شما مصداق قول خداى تبارك و تعالى هستيد كه مىفرمايد: «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» [٢] ...
آنگاه ابن زياد آغاز به دشنام على (ع)، حسن (ع) و حسين (ع) كرد!
مسلم گفت: تو و پدرت سزاوار ناسزا هستيد. هر طور خواهى قضاوت كن. ما خاندانى هستيم كه گرفتارى به ما سپرده شده است! [سختى و ناملايمات از ما جدا نمىشود!]
عبيداللّه زياد گفت: او را بالاى قصر بريد و گردن بزنيد و سرش را به جسدش ملحق كنيد. [٣]
مسلم گفت: به خدا سوگند، اى ابن زياد اگر تو از قريش بودى و ميان من و تو رحم يا خويشاوندىاى بود مرا نمىكشتى. ليكن تو پسر پدرت هستى!
[١] اين روش امويان و كارگزارانشان شايان توجه است كه از رفتارشان به عنوان كار خدا تعبير مىكنند. آنانبه مردم چنين القا مىكردند كه حكومتشان بر مردم به فرمان خداوند است- و نبايد بدان اعتراض كرد- در اينجا ابن زياد نمىگويد چه مىكنيم، بلكه مىگويد خداوند با جنازه تو چه كند!
[٢] به زودى ستمكاران خواهند دانست كه بازگشتشان به كجا است (شعراء، آيه ٢٢٧)
[٣] به روايت طبرى، مسلم در اين جا گفت: «اى پسر اشعث، به خدا سوگند اگر تو مرا امان نمىدادى تسليم نمىشدم. برخيز و با شمشير از من دفاع كن كه پيمان تو شكسته شد.» (تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٩١)