با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٥ - گفتار حق و شجاعانه، كاخ تباهى و گمراهى را به لرزه مىافكند
آنگاه عمر بن سعد بن ابى وقاص به سوى او جهيد [١] و گفت: اى پسر عقيل، هر چه مىخواهى به من وصيت كن. مسلم گفت: تو را سفارش مىكنم به تقواى الهى، كه تقواى الهى موجب رسيدن به هر خيرى است؛ و من از تو تقاضايى دارم. [٢]
عمر گفت: آنچه دوست دارى بگو.
گفت: حاجت من اين است كه اسب و سلاحم را از اين مردم باز پس گيرى و بفروشى و هفتصد درهمى را كه در اين شهر قرض گرفتهام، ادا كنى. اگر اين فاسق مرا كشت، جنازهام را از او بگيرى و به خاك بسپارى. به حسين نيز بنويسى كه نيايد و گرنه آنچه بر سر من آمد بر سر او نيز خواهد آمد!
عمر سعد گفت: يا امير! او چنين و چنان مىگويد. [٣]
ابن زياد گفت: اى پسر عقيل، آنچه درباره دَيْنات گفتى ادا كن و در اين باره آنچه خواهى انجام ده، ما مانع نمىشويم. اما درباره جنازهات، پس از آن كه تو را كشتيم، اختيار با ما است؛
[١] در تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٢٩٠) آمده است: «گفت: بگذار به يكى از خويشانم وصيت كنم» پس به اهلمجلس عبيداللّه نظرى افكند كه عمر سعد نيز در آنجا بود. گفت: اى عمر بين من و تو خويشاوندى است و من به تو حاجتى دارم و برآوردن آن بر تو واجب است. حاجت من سرى است. عمر سعد به مسلم اجازه گفتنش را نداد. عبيداللّه گفت: از برآوردن حاجت پسرعمويت خوددارى مكن. پس با او برخاست و در جايى كه ابنزياد او را مىديد نشست.
در الارشاد (ص ١٩٨) آمده است: «عمر از گوش دادن به سخن مسلم خوددارى كرد. ولى عبيداللّه گفت: چرا از توجه به حاجت پسرعمويت خوددارى مىورزى؟ پس با او برخاست و در جايى كه ابن زياد آن دو را مىديد نشست.» در مقتل الحسين خوارزمى (ج ١، ص ٣٠٥) كه از خود ابن اعثم كوفى نقل مىكند، جمله «عمر بن سعد به سوى او جهيد» ديده نمىشود. به جاى آن آمده است: «سپس مسلم به عمر سعد نگاهى افكند و گفت: بين من و تو خويشاوندى است، سخن مرا بشنو. او خوددارى كرد ولى ابن زياد گفت: چرا به سخن پسرعمويت گوش نمىدهى؟ پس عمر نزد او رفت و مسلم گفت: تو را سفارش مىكنم به تقواى الهى ...»
[٢] عبارت ميان دو كمانك برگرفته از مقتل خوارزمى است. زيرا كه وى آن را از خود اعثم كوفى نقل مىكند و نقل او از نسخه الفتوحى كه ما از آن نقل مىكنيم بهتر و دقيقتر است.
[٣] در تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٢٩١) آمده است: گفت: من پس از آمدن به كوفه هفتصد درهم قرض گرفتهام، آن را ادا كن. جنازهام را از ابن زياد بگير و به خاك بسپار. نيز قاصد بفرست تا حسين را باز گرداند. زيرا من نوشتهام كه مردم با او هستند و او در راه است. عمر بن سعد به ابن زياد گفت: فهميدى به من چه گفت؟ او چنين و چنان گفت. ابن زياد گفت: «امين خيانتكار نمىشود. ليكن گاه خائن امانتدار مىشود!»