با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٤ - ناچارى و تصميم استثنايى
خدا و پيشوايانتان چنگ زنيد. اختلاف و تفرقه مكنيد كه هلاك مىشويد، خوار مىگرديد، كشته مىشويد، بر شما ستم مىشود و محروم مىگرديد. دوست تو آن كسى است كه به تو راست مىگويد، و آن كس كه هشدار مىدهد، عذرها را خواسته است.» [١]
روايت تاريخى در ادامه مىگويد:
«آنگاه آهنگ فرود آمدن كرد. هنوز از منبر پايين نيامده بود كه ديدهبانان از سوى خرمافروشان با شتاب وارد مسجد شدند و مىگفتند: ابن عقيل آمد! ابن عقيل آمد! و عبيداللّه به سرعت وارد قصر شد و درها را بست.» [٢]
در روايت ابن اعثم آمده است: هنوز ابن زياد اين خطبه را به پايان نرسانده بود كه فريادى شنيد. گفت: اين چه صدايى است؟ گفتند: يا امير، مواظب باشيد كه مسلم بن عقيل همراه همه كسانى كه با او بيعت كردهاند حركت كرده است! عبيد اللّه از منبر پايين آمد و شتابان وارد كاخ شد و درها را بست. [٣]
در روايتى ديگر آمده است: عبيد اللّه پس از شنيدن خبر آمدن مسلم، به كاخ پناه برد و درها را بست، مسلم پيش آمد و قصر را در محاصره گرفت. به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد، آنان تا شب هنگام به يكديگر مىپيوستند و در نتيجه كار بر عبيد اللّه سخت شد. [٤]
«مسلم بن عقيل- رحمة اللّه- در همين هنگام پيشروى به سوى او را آغاز كرد. در اين حال هجده هزار تن يا بيشتر همراهش بودند و بزرگان و افراد مسلح در ركابش حضور داشتند. اينان به عبيداللّه زياد دشنام مىدادند و پدرش را لعنت مىكردند.» [٥]
«مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مىگفتند و به يكديگر مىپيوستند و كارشان استوار بود.» [٦]
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٦؛ و ر. ك. مقاتل الطالبين، ٦٦؛ الفتوح، ج ٥، ص ٨٥- ٨٦.
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٦.
[٣] الفتوح، ج ٥، ص ٨٦.
[٤] مقاتل الطالبين، ص ٦٧.
[٥] الفتوح، ج ٥، ص ٨٦.
[٦] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٧.