پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٥ - ترجمه
بخش سوم
و أعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها، و معجونة شنئتها، كأنّما عجنت بريق حيّة أوقيئها، فقلت: أصلة، أمّ زكاة، أمّ صدقة؟ فذالك محرّم علينا أهل البيت! فقال: لا ذا و لا ذاك، و لكّنها هديّة. فقلت: هبلتك الهبول! أعن دين اللّه أتيتني لتخدعني؟ أمختبط أنت أم ذوجنّة، أم تهجر؟
واللّه لو أعطيت الأقاليم السّبعة بما تحت أفلاكها، على أن أعصي اللّه في نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلته، و إنّ دنياكم عندي لأهون من ورقة في فم جرادة تقضمها. ما لعليّ و لنعيم يفنى، و لذّة لا تبقى! نعوذ باللّه من سبات العقل، و قبح الزّلل. و به نستعين.
ترجمه
از اين شگفتانگيزتر داستان كسى است (اشعث بن قيس منافق) كه نيمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشيدهاى (پر از حلواى خوشطعم و شيرين) براى من هديه آورد. معجونى بود كه من از آن متنفر شدم گويى با آب دهان مار يا استفراغ او خمير شده بود. به او گفتم: آيا اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ كه اين هردو بر ما اهل بيت حرام است. او گفت: نه اين است و نه آن ولى هديه است! گفتم: زنان بچه مرده بر تو گريه كنند آيا از طريق آيين خدا به سراغ من آمدهاى تا مرا بفريبى؟ آيا تعادل فكرى خود را از دست دادهاى يا جن زدهاى يا بر اثر شدت بيمارى هذيان مىگويى؟ به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه (روى زمين) را با آنچه در زير آسمانهايش قرار دارد به من داده شود كه خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم هرگز نخواهم كرد. به يقين دنياى