پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٦٢ - نكته داستان هجرت
مكّه پيدا خواهد شد. صلاح در اين ديدند كه از همه قبائل اطراف دعوت كنند كه مشتركا اين قتل را انجام دهند و بنى عبد المطلب از درگير شدن با همه آنها خود را ناتوان ببينند و حدّاكثر به ديه راضى شوند و به همين دليل شمشيرزنانى از قبائل مختلف خانه پيامبر را محاصره كردند و منتظر شدند صبح شود و به خانه بريزند و كار را تمام كنند.
پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله به فرمان پروردگار تصميم گرفت از دايره محاصره به طرز اعجازآميزى خارج شود و شبانه راه مدينه را پيش گيرد (البتّه از بيراهه رود كه نيروى دشمن نتواند به او دسترسى پيدا كند). حضرت، على عليه السّلام را در بستر خود خوابانيد، زيرا دشمن از بيرون منزل مراقب بستر بود. در اين هنگام بود كه جمعى از آنان سنگهايى به سوى بستر پرتاب كردند، على عليه السّلام به خود مىپيچيد و آهسته ناله مىكرد، مبادا دشمن متوجّه شود.
صبحگاهان همگى به داخل خانه هجوم آوردند و پيش از آنكه شمشير خود را بر آنكس كه در بستر خوابيده وارد كنند، على عليه السّلام برخاست و بر آنها بانگ زد:
چه مىخواهيد؟ گفتند: محمد را مىخواهيم او كجاست؟ فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد تا از من تحويل بگيريد، او در خانه نيست. شمشيرداران از شدت غضب برافروخته شده بودند و از اينكه تا صبح صبر كرده بودند پشيمان بودند و تقصير را به گردن ابو لهب مىانداختند كه مانع حمله شبانه شده بود (گويا به اين دليل كه شبيخون زدن آن هم در خانهاى كه زن و فرزند در آن است عيب و ننگ بزرگى محسوب مىشد).
پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله به جاى اينكه از طرف شمال به سوى مدينه برود به طرف جنوب حركت كرد و در غار ثور پنهان شد تا كسى بر آن حضرت دست نيابد.
مأموران قريش بيابانهاى اطراف مكّه را تا مقدار زيادى جستجو كردند؛ ولى ناكام به مكّه برگشتند و از اينكه مرغ از قفس پريده بود سخت ناراحت بودند. [١]
[١]. براى اطلاع بيشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ذيل همين خطبه) و تفسير امام حسن عسكرى و كتاب فروغ ابديّت مراجعه كنيد.