آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٧٠
[١] و نيز ابن جوزى، در كتاب خويش از جدّش ابو الفرج، با اسناد به ابن خصيب نقل كرده است كه گفت: من نويسنده و دفتر دار امور مالى مادر متوكّل بودم، در آن هنگام كه در دفتر كارم به بررسى دفاتر مشغول بودم، ناگهان يكى از گماشتگان در حالى كه كيسهاى محتوى يك هزار دينار در دست داشت، نزدم آمد و به من داد و گفت: بانو مىگويد: اين مبلغ را در بين نيازمندان توزيع كن، زيرا اينها از پاكيزهترين اموالم مىباشد و ضمنا اسامى آنها را برايم ارسال كن، تا در نوبتهاى بعد نيز، اموالى براى آنها تهيّه كنم! ابن خصيب گويد: كيسه را برداشتم به منزل آمدم و دوستانم را دعوت كردم، تا افراد مستحقى را كه مىشناسند، به من معرفى كنند و آنها افرادى را معرفى كردند و با شناخت افراد نيازمند، مبلغ سيصد دينار بين آنان توزيع كردم و بقيّه مال نزدم ماند و تا نيمه شب، انتظار داشتم، شايد نيازمند ديگرى پيدا شود، اما خبرى نشد. ناگهان كوبه در به صدا در آمد، پرسيدم كيست؟ گفت: فلان مرد علوى هستم [با خود گفتم او همسايه من است و هيچ گاه به سراغ من نيامده است، علت مراجعه نابهنگام وى به من چيست؟] دستور دادم در را باز كنند، او بر من وارد شد، پس از سلام و تعارفات معمول و تكريم وى، گفتم: چه باعث شد كه در اين نيمه شب، به منزل ما آمدى؟ گفت: در اين وقت، مردى از فرزندان رسول خدا ٦ به ديدنم آمد، چيزى در خانه نداشتم كه غذايى براى او تهيه كنم، به اين دليل به خانه شما آمدم، تا مبلغى اگر چه اندك باشد به رسم قرض از شما بستانم تا نزد مهمانم، شرمنده نشوم! و من از مال موجود يك دينار به او دادم و گفتم اين وجه بلا عوض مىباشد، وى از من تشكر نمود و راهى خانهاش شد، همسرم كه جريان را مىشنيد، پس از رفتن آن سيّد گريه كنان نزدم آمد و گفت: آيا حيا نكردى كه يك دينار به اين مرد علوى كه ميدانى مستحق است، دادى! گفت: هر اندازه از آن مال كه نزد تو مانده است به او بده، سخن همسرم در من اثر گذاشت و فورا در پى او روانه شدم و او را صدا كردم و مبلغ موجود را تمامى به او دادم!
[١]. تذكرة الخواص، ص ٣٧١، چاپ نجف و ص ٣٣١، چاپ بيروت؛ بحار الانوار، ج ٤٢، ص ١٤.