آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٣٤١ - مبحث نوزدهم در فضايل فرزندان امير مؤمنان
به زيارت بيت اللَّه الحرام مشرف شدم، كعبه معظّمه را طواف كردم، سپس سعى بين صفا و مروه را به جا آوردم و بر كوه ابو قبيس بالا رفتم، در آنجا مردى را ديدم كه دست به دعا برداشته بود و كلمه يا ربّ يا ربّ را آن قدر تكرار نمود تا نفسش قطع شد، سپس كلمه يا اللَّه يا اللَّه و پس از آن كلمه يا حىّ يا قيّوم و بعد كلمه يا ذا الجلال و الاكرام و كلمه اى ربّ اى رب را هر كدام آن چنان تكرار كرد تا نفسش قطع شد؛ آنگاه عرض كرد: پروردگارا! اين دو بردى كه بر تن دارم كهنه است مرا بردى نو بپوشان و گرسنگى مرا بىطاقت نموده، اطعامم نماى! ناگهان سبدى پر از انگور كه دانه نداشت و يك دست لباس به صورت دو قطعه برد، در پيش روى او ديدم! فورا به سوى او رفتم، تا از آن انگور تناول كنم او مانع از خوردنم شد، گفتم: من در اين خير با تو شريكم! گفت: چرا؟ گفتم: دعاهايت را شنيده و آمين مىگفتم. گفت: بخور اما چيزى از آن ذخيره مكن! با هم به خوردن مشغول شديم با اينكه فصل انگور نبود و چيزى از آن در شهر يافت نمىشد؛ پس از خوردن، ديدم از آن انگور چيزى كم نشد. آنگاه از آن دو برد يكى را به من داد، گفتم: از لباس بىنيازم، گفت: پس از من دور شو تا آنها را بپوشم، از آنجا دور شدم، وى آن دو برد جديد را پوشيد و لباسى كه به تن داشت به دست گرفت و از كوه پايين آمد، در پى او روانه شدم، در راه سائلى كه برهنه بود به او گفت: اى پسر دختر رسول خدا! اين لباس كه در دست دارى به من بده تا بپوشم، خداوند تو را بپوشاند وى لباس را به او داد. از آنجا به دنبال سائل رفتم و پرسيدم اين مرد كيست؟ گفت: جعفر بن محمد صادق ٧ است.
سفيان ثورى گويد: در سالى به حجّ مشرّف شدم، جعفر بن محمد را در موسم ملاقات نمودم، اما هيچ حاجى را مانند او نديدم كه در مشعر به دعا و ابتهال و تضرع مشغول باشد! زمانى كه به سرزمين عرفات رسيد، از مردم كناره گرفت و در گوشهاى به