آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٣٣٦ - مبحث نوزدهم در فضايل فرزندان امير مؤمنان
وا امّتا وا امّتاه مىگويم و نخستين كس كه از امّتانم به من ملحق مىشود، تو، على، حسن و حسين خواهيد بود. سپس خدايم مىفرمايد: اى محمد، اگر امت تو به ارتفاع كوههاى بلند، گناه داشته باشند مادام كه به من شرك نياورده باشند و در تحت ولايت دشمنانم نباشند، آنها را خواهم بخشيد.
منصور گفت: آن جوان پس از استماع اين روايت ده هزار درهم و سى دست لباس بمن بخشيد، آنگاه به من گفت: از كجايى؟ گفتم: از كوفه، گفت از نژاد عرب يا از موالى؟
گفتم: از نژاد عرب، گفت: همان گونه كه با ذكر اين حديث خوشحالم نمودى به تو چشم روشنى دادم! سپس آن جوان گفت: فردا در مسجد بنى فلان (مسجد معينى) نزد من بيا، مبادا راه را گم كنى، از آنجا نزد آن شيخ كه در مسجدش انتظارم داشت بازگشتم، او از ديدارم خوشحال شد و مرا در آغوش كشيد و از جريان برادرش پرسيد، در پاسخ هر چه گفته و ديده بودم برايش شرح دادم، گفت: خداوند جزاى خير به او كرامت كند و ما را در بهشت كنار هم قرار دهد.
اى سليمان روز بعد بر مركبم سوار شدم و راه مسجدى را كه آن جوان برايم تعريف كرده بود در پيش گرفتم، هنوز مسافتى را نپيموده بودم كه راه مسجد را گم كردم، در آن بين صداى اذان از مسجدى شنيدم، گفتم: به خدا قسم با اين مردم نماز مىخوانم هر چه بادا باد و از مركبم پايين آمدم و وارد مسجد شدم، در آن حال نظرم، به قامت امام افتاد و او را همانند همان جوان يافتم. در سمت راست او ايستاده و به او اقتدا كردم، همين كه به ركوع يا سجده رفتيم، ناگهان عمامه از سر او افتاد، با تعجب ديدم صورت، دست، پا و سر وى، مانند خنزير بود! از ديدن آن منظره، حالى به من دست داد كه از نماز غافل شدم و نمىدانستم چه مىخوانم و چه مىگويم! و بسيار در امر او متفكر شدم. وقتى نماز به پايان رسيد آن مرد به صورتم نگاه عميقى انداخت، سپس گفت: آيا تو ديروز نزد برادرم نرفته بودى؟ گفتم: چرا، گفت: برادرم مبلغى مال و تعدادى لباس به تو اعطا نكرد؟ گفتم:
چرا و جريان را تا به آخر برايش نقل نمودم، آنگاه دستم را در دست گرفته و با خود مىبرد، چون اهل مسجد ما را ديدند، در پى ما روانه شدند، به غلامش گفت: در را ببند تا