آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٦٧
گفتند: اين مرد بزرگ اين شهر است، نزد او رفتم و ماجراى زندگى خود و دختران يتيم را با او در ميان گذاشتم، او گفت: آيا شاهدى دارى كه تو سيّده و علويّهاى! اين را گفت و از من روى برگرداند، پس از او مأيوس شدم، راه مسجدى كه دخترانم را در آنجا گذاشته بودم در پيش گرفتم، در طول راه، مردى را ديدم كه بر سكويى نشسته و جماعتى دور او جمع شدهاند، پرسيدم اين مرد كيست؟ گفتند: اين مرد مجوسى كفيل شهر است، با خود گفتم: نزد او مىروم شايد او مشكلم را حلّ نمايد، پس به نزد او رفتم و جريان زندگى خود و آنچه را كه از آن مرد مسلمان شنيده بودم، براى او بازگو نمودم [و اضافه كردم كه اكنون دخترانم در مسجد از گرسنگى و شدّت سرما مىنالند]، وى با شنيدن سخنانم، خادمش را صدا كرد و گفت: هر چه زودتر به منزل برو و بانويت را بگو لباسهايش را بپوشد و به نزد من بيايد، خادم به منزل او رفت و پيام وى را ابلاغ نمود، ناگهان همسر آن مرد با عدّهاى كنيزان خود نزد شوهرش آمد، مرد مجوسى به همسرش گفت: با اين زن به مسجد فلانى برو و او و دخترانش را به خانه ببر و از آنها پذيرايى كن علويه گويد: زن مجوسى با من به مسجد آمد [و دخترانم را نوازش نمود] و با هم به منزل او رفتيم، وى اتاق جداگانهاى را فرش نمود و در همان وقت حمام را گرم كرد و ما را به حمام برد و براى هر يك از ما لباس فاخر و زيبايى آورد، پس از آن غذايى مطبوع براى ما تهيه نمود، پس از صرف طعام به بستر خواب رفتيم و آن شب بهترين شبى از ايام عمر ما بود كه بر ما گذشت! اما شيخ و بزرگ شهر در نيمههاى همان شب در عالم رؤيا ديد كه گويا قيامت بر پا شده و رسول اكرم ٦ در زير پرچم حمد قرار گرفته است در آن حال قصرى از زمرّد سبز تماشا نمود! پرسيد اين قصر از كيست؟ گفتند: براى مرد مسلمان موحدى ساخته شده است شيخ خواست خدمت رسول خدا ٦ مشرف شود، آن حضرت از او روى برتافت، شيخ گفت: اى پيامبر خدا، چرا از من روى بر مىگردانى، در حالى كه من مسلمان هستم؟
رسول خدا ٦ فرمود: شاهدى بياور كه تو مسلمان هستى! آن شيخ متحير شد كه چه جوابى بگويد! آنگاه رسول خدا ٦ فرمود: آيا فراموش كردهاى كه به آن علويه چه گفتى؟ اكنون اين قصر از آن مردى است كه آن علويه و دختران يتيمش را در خانه خويش جاى داد! آن شيخ در حالى كه با وحشت از خواب پريده بود، سيلى به صورت